هنری بلند شده بود، مثل تارزان روی سینهاش کوبیده بود، فریاد کشیده بود، و بعد در رودخانه شیرجه زده بود. فاصلهای که تا رسیدن به سطح آب طی کرده بود، فاصله بین مرگ و زندگی بود.
برای غرورمان بگرییم و 14 داستان از دیگر نویسندگان خارجی
هوا سرد بود، سه شب نخوابیده بودم. خسته بودم، داشتم از کوره در میرفتم. فریاد زدم: «لات و بیسروپا یک جایی مرا ببر، هر گوری شده که بشود کپه گذاشت.»
رئیس حوزه نمایندگی در حالی که سرش را میخوارند، میگفت: «یک جای دیگری هم هست، فقط شما از آنجا خوشتان نمیآید، قربان یک جای عجیب غریبی است!»
خوشبینها
کل ماجرایی که میخواهم تعریف کنم، زمانی اتفاق افتاد که من فقط پانزده سال داشتم. سال 1959 بود؛ یعنی همان سالی که پدر و مادرم از هم جدا شدند؛ سالی که پدرم مردی را کشت و به زندان رفت؛ سالی که من خانه و مدرسه را ول کردم، خودم را بزرگتر جا زدم و به ارتش پیوستم و دیگر به ...
خوشبینها
کل ماجرایی که میخواهم تعریف کنم، زمانی اتفاق افتاد که من فقط پانزده سال داشتم. سال 1959 بود؛ یعنی همان سالی که پدر و مادرم از هم جدا شدند؛ سالی که پدرم مردی را کشت و به زندان رفت؛ سالی که من خانه و مدرسه را ول کردم، خودم را بزرگتر جا زدم و به ارتش پیوستم و دیگر به ...
نوری که محو شد (مجموعه افسوننامه 1)
یکی از ما کم شده. احساسش نمیکنم. راستش نمیدانم کجای این شبکه عصبی درهم پیچیده بود، اما به خوبی میدانم که از این مجموعه بزرگ، یکی کم شده. دیگر نیست. هیچجا نیست. توجهم را به اطراف بیشتر میکنم: حجمی بیرنگ که البته به دلیل بیانتها بودن و نبودن منبع نوری دیگری جز ما، کاملا سیاه به نظر میرسد و ما ...