نمیدانست چرا؟ ولی دلش میخواست تا ابدیت روی همین صندلی بنشیند و در این نور کمرنگ و خیالی به شاهین خیره شود... این چه حسی بود خدایا؟ چه حسی بود که لیلا این همه سعی در گریز از آن داشت ولی روز به روز بیشتر به سمتش کشیده میشد؟!
بازم کنارتم
دلخور و عصبی به سمت در گام برداشت و هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که نیلوفر آستینش را کشید:
صبر کن.
سهیل ایستاد، بیآنکه برگردد، صدای پر از خواهش نیلوفر به گوش جانش پر شد: نمیخوام اینطوری از هم جدا بشیم، با این همه دلخوری! میخوام خاطره آخرین دیدارمون برای هر دومون خوشایند باشه. هیچوقت هیچ مردی رو اندازه تو دوست ...
شب تنهایی ماه
متحیر و ناباور به سمت صدا چرخید. سهند در چند قدمی او ایستاده بود. پلک زد تا اشکهایی که همان لحظه در چشمش حلقه بسته بود، فرو بریزد و او چهره و قامت محبوبش را بهتر تماشا کند. شاید هم گمان میکرد این یک رویاست. رویایی که زود محو و نابود خواهد شد و برای دیدنش نباید فرصت را هر ...
تا بینهایت
همه چی داشت خوب پیش میرفت. دلخوریهای بین من و تو هم کمرنگ شده بود و اگه پای نازنین و تلفنهای مشکوکش به میون نمیاومد، هیچ کدوممون این همه غم و تنهایی رو تجربه نمیکردیم. روزی که تو و جواد تو رستوران بودین و برای چندمین بار زنگ زد شرکت، سعیدی هم که مرخصی داشت اومده بود بهم سر بزنه. ...
فراتر از عشق
به اندازه همه ناگفتههایش میخواست حرف بزند، اما باید سنجیده عمل میکرد. نمیخواست باز هم بهار را به اشتباه بیاندازد. او باید همه حرفهایش را میشنید. چیزی مثل جرقه در ذهنش درخشید. نامه...