دلم برای تمام روزهای با هم بودنمان تنگه گل من، هنوز هم باور از دست دادنت مشکله. دوستت دارم ای آرامش جان من، هر چند هر زمان که خواستم آنرا بر لب جاری کنم تقدیر مانعی شد بر سر راه تمام نگفتههایم. تو را به آسمان عشق او میسپارم که همانند من عاشق است.
دنیای کوچک لیلا
چشمان تبدارش را به صورت زیبای همسرش دوخت: لیلا تو عشق بیکرانهای هستی که همه عمر دنبالش بودم، حتی همون روزها که تو منجلاب نفرت دست و پا میزدم. اون روزها از اعتراف میترسیدم ولی واقعیت این بود که با همه وجود خواستار عشقی پاک بودم و تو...
شب تنهایی ماه
متحیر و ناباور به سمت صدا چرخید. سهند در چند قدمی او ایستاده بود. پلک زد تا اشکهایی که همان لحظه در چشمش حلقه بسته بود، فرو بریزد و او چهره و قامت محبوبش را بهتر تماشا کند. شاید هم گمان میکرد این یک رویاست. رویایی که زود محو و نابود خواهد شد و برای دیدنش نباید فرصت را هر ...
دنیای کوچک لیلا
نمیدانست چرا؟ ولی دلش میخواست تا ابدیت روی همین صندلی بنشیند و در این نور کمرنگ و خیالی به شاهین خیره شود... این چه حسی بود خدایا؟ چه حسی بود که لیلا این همه سعی در گریز از آن داشت ولی روز به روز بیشتر به سمتش کشیده میشد؟!
تمام من
صدای خندههایی که از طبقه بالا به گوشش میرسید، اعصاب و روانش را به بازی گرفته بود که شبیه مار زخمخورده دور خودش میپیچید. لحظهای به سرش زد همان وقت به خانه اردلان برود، یقه آن جوانکی را که به هوای آرام دل و جانش پا به این ساختمان گذاشته، بگیرد و تمام خشمش را بر سر او آوار کند! ...