طنز

به قول مردم گفتنی (چند و چونی خندستانی)

ادبیات مردمی بخش مهمی از فرهنگ شفاهی هر ملتی است که حامل آرزوها، انتقادها و رابطه‌های تلخ و شیرین و شور افراد یک جامعه است. ادبیات شفاهی شامل قصه‌ها، متل‌ها و متلک‌ها، ضرب‌المثل‌ها و تمثیل‌ها، لطیفه‌ها و هجویه‌ها، تکیه‌کلام‌ها، زبان‌های مخفی و اصطلاحات عوامانه هر دوره است. اضافه می‌شود به این بخش: انواع فحش‌ها و نفرین‌ها، دعاها و تعاریف‌ها، سرودها و تصنیف‌ها، باورهای خرافی و نمایش‌های مردمی و آداب و رسوم سور و سوگ و مانند آن‌ها. ضرب‌المثل‌ها، بهترین صورت زبانی مردم را آشکار می‌کنند. فردی در پی تبلور تجربه‌ای یا افزودن به حکمت عامیانه، حاصل تامل خود و پیشینیان را در باب زیست - مرگ، در عبارتی و تعبیری، خلاصه می‌کند. این تمثیل کوتاه اگر مقبول طبع مردم و جامعه قرار گیرد، طی سال‌ها، توسط افراد بی‌شماری تراش و صیقل می‌خورد تا به شکل نهایی‌اش درآید و به عنوان دستاورد تجربی و خرد جمعی، بر زبان همگان جاری شود و در محاورت هر روزی کاربرد داشته باشد.

چشمه
9786220100966
۱۲۰ صفحه
۴۵ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده جواد مجابی
۲۵ رمان Javad Mojabi
دیگر رمان‌های جواد مجابی
گفتن در عین نگفتن
گفتن در عین نگفتن گاهی نیم‌شب، به رسم دیرین، می‌روم توی باغ. سن و سال قدم زدن در تاریکی برام خطرناک است، اما این تاریکی از ظلمتی رعب‌انگیز که بر رویای هر شبه‌ام فرو می‌افتد سیاه‌تر نیست. راه می‌روم و جایی در راه حس می‌کنم مادرم دنبالم می‌آید، نگران. صدای پایی نمی‌شنوم، اما دلم می‌گوید پی‌جوی من و مواظب من است. هیچ قت برنگشته‌ام تا ...
شب‌نگاره‌ها
شب‌نگاره‌ها «ما جنگیدیم سال‌ها، خون دشمن، خون خود را روی خاکی ریختیم که از زیر پایمان در می‌کشیدند. دیگر نه اینجا نه هر جای دیگر، کسی به خون هدر شده ما اهمیت نمی‌دهد، دنیا ما را به صورت «خبر» می‌بیند. روزی خبر اول بودیم و حالا نه. خبرهایی جعلی که ربطی به واقعیت زندگی ما ندارد.»
در این هوا
در این هوا در این هوا یک رمان و داستان کارگردان و گروه بازیگرانی است که گردهم آمده‌اند تا نقش دیگری را ایفا کنند، و پس از آن باز خود باشند و همه چیز را در چنگ خود داشته باشند، غافل از اینکه بازی‌خوردة بازی خویش‌اند و دانسته و ندانسته به بازی واداشته شده‌اند. این کتاب زندگی و بازی‌های ناگزیرش را تصویر ...
از قلعه تا سرحد
از قلعه تا سرحد چکاوک روی نزدیکترین شاخه گردو نشسته بود. هویی زد. آقا دستی تکان داد. پرنده نپرید. پرسیدم:چکاوک است؟ آقا گفت: چه می‌دانم چکاوک دوباره هویی زد، یقین کردم چکاوک است که می‌گفتند فال بد می‌زند. گفتم اگر چکاوک نیست ، پس چه مرغیست؟ چه می‌دانم، حوصله داری پسر؟ آقا روزنامه می‌خواند، چکاوک هو می‌زد،من گرسنه بودم، باغ داغ بود. صدای موتور آمد، جیپ بود ، ایستاد.
مشاهده تمام رمان های جواد مجابی
مجموعه‌ها