آخرین انار دنیا
من پدر ممد دل شیشهای هستم. او در حال مرگ است. علت مرگش هم بیوفایی نیست. عشق است. احساس میکنم عشق آنقدر شایسته نیست که کسی در راهش بمیرد. من تمام عمرم را با مرگ زیستهام، اما هیچکس را ندیدهام که از عشق بمیرد. پسرم دارد برای عشق میمیرد؛ چیزی که هیچوقت فکر نمیکردم برای مرگ یک انسان کافی باشد. ...
ابرهای دانیال
... آنچه مرا وادار میکرد تا حد مرگ فریاد بزنم و گریه کنم، ابعاد وحشتناک چرخ جنون و دیوانگی بود. که همه را در درون خود میبلعید. دیوانگی... دیوانگی... دیوانگی... دیوانگی همهجا بود، در همه مردم، در همه چیز بود... همان دیوانگی که در همهجا نفوذ میکرد و چنان قدرتمند بود که به جز گریه کردن وسیله دیگری نداشتم تا ...
عمویم جمشیدخان (مردی که باد همواره او را با خود میبرد)
جمشیدخان به یاد دارد که تا وقتی در آسمان بوده، کمونیست بوده است، ولی همین که روی پشتبام مکانیکی میافتد، دیگر کمونیست نیست... بادی که جمشیدخان را از جنوب به شمال میبرد، گذشته او را از حافظهاش میزداید. بعدها هم هربار که باد او را برمیدارد، با سقوط بر سطح زمین، دگرگونی بزرگی در او به وجود میآید و توهمی ...
آخرین انار دنیا (پالتویی)
من همانطور که به تقدیر پسرهای دیگری فکر کردهام همانجور هم به تقدیر او اندیشیدهام، حالا در این کشتی که میشود کشتی بودن و نبودنمان باشد. میتوانم بگویم من مدیون او هستم. او هم میتوانست پسری از پسرانم باشد... بیشتر چیزهایی که من بعدها نمیفهمم، به گونهای با زندگی و مرگ او مرتبط میشود.
شهر موسیقیدانهای سفید
در عصری که از آن با عنوان «عصر غروب غولهای ادبی» یاد میشود، میتوان با جرات هرچه تمامتر از بختیارعلی به عنوان «غول بزرگ ادبیات امروز جهان» نام برد. باید این رمان شگفتانگیز را خواند، تا قدرت جادویی قلم را باور کرد.
«شهر موسیقیدانهای سفید» بیگمان بزرگترین شاهکار تاریخ ادبیات کرد و یکی از ماندگارترین آثار ادبیات داستانی جهان است.
«جسم ...