عمویم جمشیدخان (مردی که باد همواره او را با خود میبرد)
جمشیدخان به یاد دارد که تا وقتی در آسمان بوده، کمونیست بوده است، ولی همین که روی پشتبام مکانیکی میافتد، دیگر کمونیست نیست... بادی که جمشیدخان را از جنوب به شمال میبرد، گذشته او را از حافظهاش میزداید. بعدها هم هربار که باد او را برمیدارد، با سقوط بر سطح زمین، دگرگونی بزرگی در او به وجود میآید و توهمی ...
شهر همنوازان سپید
اواسط سال 1970، جلادت کبوتر 6 ماهه است. خانم مریم فیضی در اثر یک بیماری ناشناخته میمیرد، گمانم جدایی از دو جگرگوشه خردسالش عامل اصلی این بیماریست. پدر جلادت ـ به خواست اقوامش ـ سوگند میخورد که مریم را تا ابد از دیدار دو پسرش محروم کند. همین سوگند پر شقاوت، عامل اصلی مرگ مریم است. مریم پس از مرگ، ...
قصر پرندگان غمگین
ناگهان احساس کرد که با همه اشیای خانهشان بیگانه است. پیشترها گلدانها و درختها و رختهای آویخته بر طنابها را را نشانهای از زندگی و تکاپو میدید، ولی اینک احساس میکرد که خودش از زندگی تهی میشود. وقتی وارد اتاق شد، قبل از همه تابلویی توجهش را جلب کرد... تابلو چند پرنده تنها که روی قفسی خالی نشسته و به ...
مرگ تک فرزند دوم
از آفریدن قهرمانان داستانهایت و اینکه این شخصیتها هنوز زنده هستند چه احساسی داری؟ در ورای این سوال سخنی از ساراماگو به ذهنم رسید که میگوید: «نویسندگان میتوانند شخصیتهای بیافرینند که از انسانهای معمولی عمر بیشتری داشته باشند» آیا شخصیت محبوبی در داستانهایت وجود دارد که قرابتی با تو داشته باشد و احساس کنی که هنوز زنده است؟
برای من، ...
ابرهای دانیال
... آنچه مرا وادار میکرد تا حد مرگ فریاد بزنم و گریه کنم، ابعاد وحشتناک چرخ جنون و دیوانگی بود. که همه را در درون خود میبلعید. دیوانگی... دیوانگی... دیوانگی... دیوانگی همهجا بود، در همه مردم، در همه چیز بود... همان دیوانگی که در همهجا نفوذ میکرد و چنان قدرتمند بود که به جز گریه کردن وسیله دیگری نداشتم تا ...