parham-nasa

۷۹ نقل قول
از ۲۴ رمان و ۱۴ نویسنده
جر و بحث‌های زن و شوهری معمولا بر سه قسم است: روش پینگ پونگی،که در آن،طرفین ،یکی می‌گویند و یکی می‌شنوند،اغلب رالی‌هایش طولانی است و در پایان،فارغ از اینکه برنده کی است،دو قهرمان با هم دست می‌دهند و به رسم پهلوانی به یکدیگر «خسته نباشید» می‌گویند. دوم،متد بولینگی،که توپ یکی از دو طرف خیلی پر است و بدون لحظه‌ای درنگ و ذره‌ای ملاحظه از روی مواضع بی دفاع حریف می‌گذرد و به کلْ آن‌را تخریب می‌کند و خود از در پشتی خارج می‌شود و سوم ،سیستم اسکواش،که زن و شوهر با آنکه رقیب هم‌اند به یکدیگر کوچکترین ضربه‌ای وارد نمی‌کنند و هرچه از دهان‌شان در می‌آید را به دیوار روبرو می‌کوبند که غالبا آن دیوار مادرزن ،خواهرشوهر،باجناق ،مادرشوهر و غیره است. قصه‌های امیرعلی 4 امیرعلی نبویان
یکی از فرق‌های عمده آدمیزاد با یونولیت آن است که انسان گاهی ریسک می‌کند به این مفهوم که دست به کاری میزند که از عاقبتش به طور کامل مطمئن نیست؛اگر سرانجامِ امرْ باب میل بود که چه نیکو،اما اگر نشد بای پیه عواقبش را بهدتنش بمالد. قصه‌های امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
مدتی است در کشور ما شایعه شده که ایرانی‌ها باهوش‌ترین آدم‌های دنیا هستند که صد البته،لعنت خداوند بر منکرش باد.
اما این که این مسابقات هوش کی و‌کجا برگزار شده،جدول رده‌بندی نهایی آن به چه ترتیبی بوده ،ما با چند امتیاز اختلاف نسبت به نایب قهرمان،اول شدیم،اصلا کدام ملت بعد از ما دوم شده‌اند،تیم اعزامی ما به این مسابقات متشکل از چه نفراتی بوده و هزار و یک مساله دیگر،بر همه پوشیده است.
بدیهی است چون نتیجه این تورنمنت موهومی به مذاق ما خوش آمده خیلی پیگیر جواب این سوال‌ها نیستیم،مبادا که تقش دربیاید!
قصه‌های امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
اغلب در مدارس ،دو ناظم وجود دارد با شرح وظایفی کاملا تعریف شده! یکی که بداخلاق است و صرفا طبق داده‌های آماری واصله و نه بر مبنای روانشناسی رنگ و چهره،معمولا کت و شلوار قهوه‌ای سوخته می‌پوشد و یک خط اخم عمیق،میان دو ابرو دارد و دیگری خوش اخلاق،که لباسش-در بسیاری از موارد دیده شده-یک پیراهن آبی آسمانی و شلواری روشن است،با یک سبیل کاملا افقی مستطیل شکل به مساحت فاصله لب تا دماغ ضرب در طول چاک دهان. قصه‌های امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
تنها نکته قابل ذکر در طول مسیر،صدای بلند ضبط ماشین بود و تصنیفی که مربوط می‌شد به خاطرات مسافرت دسته جمعی خواننده اثر و دوستان‌شان در بهار گذشته،که گویا یک بانوی با محبتی هم همسفرشان شده بود و همراهشان می‌آمد و این که آن هنرمند وارسته تردید داشتند سر صحبت را باز کنند یا نه. البته سرانجام «راز دلشان را به او گفتند و یک چیزی جواب شنفتند» که بنده لابه‌لای سوز و کوران خیلی متوجه‌اش نشدم،اما انگار آن خانم ،ضمن رد پیشنهاد آقای خواننده ،نادانی ایشان را هم مورد نکوهش قرار داد. قصه‌های امیرعلی 2 امیرعلی نبویان
ابوی که همواره معتقد بود سلیقه من در انتخاب البسه مایه سرشکستگی خانواده است،مرا به مغازه آقایی برد که کت و شلوارهایش را با اسم کوچک صدا می‌کرد: سرجیو،جورجیو،ماسیمو،روبرتو و غیره؛جوری که آدم فکر می‌کرد به جای بوتیک،سر تمرین آ ث میلان رفته. قصه‌های امیرعلی 1 امیرعلی نبویان
شاید فکر کنی که تناقضی آشکار را این جا مشاهده می‌کنی. اگر این طور است، به این حرف گوش کن. همسرت را در 24 ساعت آینده به دقت زیر نظر بگیر. اگر خانم خوبت، چیزی شبیه یک تناقض در رفتارش در این مدت نشان نداد، خدا به دادت برسد، چراکه با یک هیولا ازدواج کرده ای. ماه الماس ویلکی کالینز
حماسه‌های سرزمین من نمرده‌اند؛
«من» زنده‌ام!
ای سرزمین حماسه‌های بلند بالا اگر جای دیگر نیافتی،بیا…
در من بزی و بمان که من جایگاه تو ام و نگاهبان تو.
من پای افشان و نیرو پراکنان زنده‌ام و مرگ،زیر پای من جان داده است!
شاد زی سرزمین من؛آباد زی.
من خون توام و راهم،رگ توست. کیست که یارای ریختن من داشته باشد؟!
من ریسمان تو هستم ای سرزمین جاودانه؛مرا بگیر و بالا رو.
ای عزیز مادرانم…آرمیده در تو پدرانم؛زیبای ابدی تاریخ،ای حسرتم،آسودگی‌ات!
ترس،زیر پای من قالب تهی کرده است.
دشمن‌ات بی سر باد…ای نخستین سرزمین مزدا آفریده،مبارزت را پناه ده.
مبارزی که قلمش بران‌تر از ستیغ آفتاب توست که یخ‌های زمستان سرد سبلان را می‌درد…
خرافه،زیر پای من متلاشی شده است. بمان و ببین که چگونه دوباره آبادی‌ات را آزاد خواهیم کرد.
ما که فخر یکدیگریم و دیر نیست که به بلندای دماوند،دوباره سرافراز شویم.
اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
راز پیشروی اجتماعی مغرب زمین،جز در چند نکته اساسی نیست: خواستن نظم. برقراری روزافزون قانون،تخصص‌گرایی برای نشاندن هرکس در جایگاه مقبول خود و اصالت دادن و توجه واقعی به جنبه‌های عینی و دست کم مادی هر انسان. اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
هرچه دریافتم،نگاشتم؛
هرچه بود!
فریادهایم چنان بلند بود که در پیچشی دوباره به سکوت پیوست.
هنگام زیستن،بسی در خدا اندیشه کردم و رنج هایم گاه با او به شادمانی جاودان پیوست و گاه چیزی آموختم:
یکی آنکه هیچ،هنوز و شاید همیشه ندانستم او چیست؟!
و نمیدانم آیا هیچ کس این نوشتارهای پراکنده مرا که از خلال هزاره‌ها تراویده است خواهد خواند یا تنها خواننده این کتاب،همان کسی خواهد بود که تمامی کتابها را پیشاپیش خوانده است؟!
نوشتن حقا-نوشتن برای من-معاشقه ای پیوسته با جهان اهورایی ست.
تنها همین؛آن گونه که بود و هست.
اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
تاکنون می‌پنداشتم آدمیان یا ستمگرند یا ستم دیده…اما اینک دانستم که گونه‌ای ترسناکتر و نهان در همه جا نفوذ دارد! …
«ستمگران ستم‌ستیزه»!
آنها بیشتر آدمیان‌اند و بی شک پنهان شده در زیر نقاب‌های میانه‌روی.
شاید من! شاید تو…!
اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
غبطه به شاهان مخور که شاه بودن،رنج است؛غبطه مخور که «غبطه» برای آنکه میداند،وهم است!
«تاریخ» جز یک لحظه‌ی دراز شده‌ی غلتان،هیچ نیست و «زمان» جز یک توهم بلند بخارآلود ،پر شده از رنج و «مکان» جز مکعبی پرجاذبه و ظریف که بر هیچ،معلق است و هیچ،آن چیزی‌ست که سرشار از همه چیز،قبراق و استوار،در برابر دیدگان تو جریان دارد و غلیظ‌ترین توهم حکمت‌آمیز و درک ناشده در جهانی‌ست که خداوند اینگونه‌اش آفریده است.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
بشریت چه وقت میخواهد دریابد که یک انسان بزرگ و جاودان،ولی به ظاهر خرد،تکثیر شده است! …که یک انسان واحد طولانی است! انسانی خروشان و بی‌توقف و پرتحرک،پخش شده در سرتاسر زمین،با هزارها خواسته و آرمان و اندیشه. اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
متعلق به هیچ کوچه‌ای نبوده‌ام و نه هیچ برزنی؛بی هیچ یار مدامی و هیچ همدمی…
کورسوی ستاره‌ای ،مرا خوش‌تر بود از نوری که وزیدن هر پرتواش سایه‌ام را با خود کشید و برد؛
منی که در اندیشه‌های من،جایگاهی پرشمارتر از ستاره‌ها داشت…
بادی وزید و ستاره‌هایم را با خود برد،ماه افتاد و من دانستم که جایگاه تمامی‌ام کجاست؟!
حال آنکه پیش‌تر نمیدانستم واژه‌ها نابودگر احساس‌اند.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
می‌دانی چه وقت جهان به پایان خواهد رسید یا سایه خواهد رفت؟
می‌دانی چه وقت رستخیز پدید خواهد آمد یا تاریکی خاموش خواهد شد؟
زمانی که لکه ناپدید شود و روشنی غلبه یابد آنگاه زمان ایستادن «زمان» خواهد بود.
وقتی همه چیز در هم بپیچد و ناممکن ،ممکن شود آنگاه اراده ،پدیدار خواهد شد.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
هیچکس جز خداوند نمیتواند مرا در یافتن خویشتن یاری کند…
زیرا که من گمگشته جهان اویم و تنها اوست که یارای یاری رساندن به مرا دارد.
چه در صحرا باشم،چه جنگل؛
چه در راه‌های سرد و پنهان کوهساران و چه در دل امواج بی ترحم دریاها…
تنها اوست که مرا خواهد یافت؛
تنها اوست که خواهم یافت.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
دل من کودک ابلهی ست که میخواهد و صد بار؛
تا نگیرد پای می‌کوبد و اشک می‌فشاند.
این همچو داغ عمیق غربتی ست در میان وطنم که بر دل من کوفته اند
و تا جهان باقی ست خواهد بود.
در آینه می‌بینم رشد کرده ام گرچه دلم می‌خواهد و هزار بار…
کاش میشد جایی در کنار چشمه ای رهایش کنم دور،
تا برود و جهان نیز به یکباره از من فرو ریزد.
تیری بر دو نشان و نیز اندوهی دو چندان.
خیال آرام شدن بر من آسان نیست؛آن گونه که نفسی نرم به سینه فرو برم و آسوده سر بر بالشی بنهم که می‌دانم خواب،حجمش را درون خنکای لطیف آن،نهان کرده است
و بیدار شدنم پر آرامش و بی رنج خواهد بود
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
هرکس در زندگی خویش،چیزی را می‌جوید و نهایت دسترنج او همان خواهد شد که از آغاز طلبیده و در راه آن کوشیده بوده است. این بخشی از عدالت جهان است که برای هر انسان،فرد به فرد معنا دارد. اگر در جستجوی حق باشی،آن‌را خواهی یافت و از آن او خواهی شد. اگر جوینده باطل شوی،آن‌را در آغوش خواهی کشید و در آن سقوط خواهی کرد. این معادله‌ای ساده و بسیار مهم است. این یکی از اسرار جهان است. اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
جهان را می‌نگرم. گذشته را و هم اینک و آینده را. بی نفع و طرف نیستم و محدود هستم بر زمان و بر مکان…
من ،محدود به منم!
دیدگانم را بر همه چیز می‌چرخانم،گوشهایم سنگین نیست اما معرفتم که ضعیفی قدرتمند هستم.
جهان برای من ،آفریده شده است و من برای جهان. این را درک کرده ام و اینک بدان اقرار میکنم…
گمان مکن که چنین اقراری کاری آسوده است؛هزاران سال و قرن و روز و ماه نیز برای درک چنین اقراری ناکافی‌ست! .
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
پیچیده‌ترین ماجرای جهان،خود جهان است. این نه مغلطه که حقیقتی نمودار و پیوسته در کل و جزء اوست. همچو ژرفترین و ساده‌ترین احساسات که ممزوج ،درهم و باهم‌اند. ایجادگر چنین شگفتی‌ای،خود نهایت اسرار است؛همو که پیچیدگی‌های حقیقت را پدیدار کرده و از عالم،ژرف‌تر و بر آن مسلط است. راهی بدو یافتن،سخت دشوار…
تنها حسی از هرم حضورش در همه‌جا،پراکنده و متراکم شده است. زیرا خداوند از جهان،کهن‌تر و نوتر،پیچیده‌تر و ساده‌تر است.
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
اما چه خوش شانسی شگفت انگیزی! چه استجابت دعایی. یک مهمان خانه و میزبانی جذاب. حیف که رولز رویسم در برف گیر کرده است. برف کورکننده همه جا هست. نمی‌دانم کجا هستم. شاید، با خودم فکر می‌کنم، قرار است که از سرما بمیرم. و بعد کیف کوچکی را برمی دارم و به سختی در برف شروع به حرکت می‌کنم. رو به رویم دروازه هایی آهنی را میبینم. یک اقامت گاه! من نجات پیدا کرده ام. تله موش آگاتا کریستی
تمام موجودات غریزه بقا دارند. به ترس شباهت داره،ولی یکسان نیستند. ترس علاقه به فرار از مرگ یا درد نیست. ترس ریشه در آگاهی از این نکته داره که چیزی که تو به عنوان خویشتن تعریف میکنی به پایان وجودش برسه. ترس مسئله اگزیستانسیاله. تیپ اشباح (جنگ پیرمرد 2) جان اسکالزی
قسم نامه اسلحه تکاوری یه جاییش میگه: این اسلحه من است. مثل این کم نیست،اما این یکی مال من است. اسلحه من بهترین دوستم است. زندگی‌ام است. باید در استفاده از آن مسلط شون؛چنان‌که دوست دارم بر زندگی‌ام مسلط باشم. اسلحه من،بدون من،بی‌فایده است. بدون اسلحه‌ام،من بی‌فایده‌ام. باید اسلحه‌ام درست شلیک کنم. باید دشمنم که میخواهد مرا بکشد صاف‌تر شلیک کنم. باید به او شلیک کنم،قبل از آن‌که به من شلیک کند. شلیک هم خواهم کرد. جنگ پیرمرد جان اسکالزی
اما من به شمل می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن کنندگان خود برکت طلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند،احسان کنید و به هرکه به شما فحش دهد و جفا رساند،دعای خیر کنید. تا پدر خود را که در آسمان است پسران شوید،زیرا که آفتاب خود را بر بدان و نیکان طالع میسازد و باران بر عادلان و ظالمان می‌باراند. جنگ پیرمرد جان اسکالزی
هر وقت به مردم می‌گویم سمت پنهان ماه را دیده ام، می‌گویند: «منظورت سمت تاریک ماه است؟» مثل این است که دارت ویدر یا پینک فلوید را اشتباه تلفظ کرده باشم. در واقع نور خورشید، یکسان به هر دو سمت ماه می‌رسد، فقط در مقاطع زمانی متفاوت. ماشین تحریر عجیب تام هنکس
بت رویا می‌دید؛ می‌شد آن‌ها را چیز دیگری نامید؟ البته این رویاها همیشگی و حتی معنوی نبودند اما ناگهان نوری می‌دید، مثل انفجار، مثل عکسی از تعطیلات که مدت‌ها قبل گرفته شده و با دیدنش تمام خاطرات قبل و بعد از آن به تصویر کشیده می‌شود. زمانی که شوهرش، باب مانک، یک روز از سرکار به خانه آمده بود، بوم ، تصویری واضح از او را دیده بود که دستان لورین کانر اسمایت را در رستورانی کنار هتل میشن بل ماریوت گرفته بود. لورین مشاور کاری شرکت باب بود، بنابراین این دو موقعیت‌های زیادی داشتند تا با هم موس موس کنند. در آن نانوثانیه، بت فهمید ازدواجش با باب از وضعیت «خوب» به وضعیت «تمام شده» رسیده است. بوم. ماشین تحریر عجیب تام هنکس
«خیلی خوب است که آدم مثل یک نابالغ ده ساله رفتار کند، حال آنکه سال‌ها از آن دور شده. منتها آن را همین جور ادامه بدهد تا وقتی که به پنجاه سالگی نزدیک شود.» «تازه چهل و هفت سالم شده…» «منظورت از اینکه تازه چهل و هفت ساله شده چیه؟» با توجه به اینکه کنار امیلی نشسته بودم، صدایش خیلی بلند بود: «تازه چهل و هفت سال. این «تازه» چیزی است که زندگی ات را خراب کرده، ریموند. تازه، تازه، تازه. برایم بهترین کار را می‌کند. تازه چهل و هفت سال. طولی نمی‌کشد که شصت و هفت سالت بشود و «تازه» در محافل کوفتی بگردی و سعی کنی یک سقف کوفتی بالای سرت داشته باشی! » شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که من ستاره بودم. همان کسی بودم که آرزویش را داشت، همان که وقتی در آن رستوران کوچک کار می‌کرد، نقشه ی به دست آوردنش را می‌کشید. در این فکر نبود که مرا دوست دارد یا نه. اما بیست و هفت سال زناشویی می‌تواند تأثیر عجیبی داشته باشد. بسیاری از زوج‌ها با عشق شروع می‌کنند، بعد از همدیگر خسته می‌شوند و عاقبت کارشان به بیزاری می‌کشد. اما بعضی وقت‌ها کار برعکس می‌شود. چند سال طول کشید، اما رفته رفته لیندی عاشق من شد. اوّل جرأت باور کردنش را نداشتم، ولی مدتی که گذشت، نتوانستم باور دیگری داشته باشم. شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
«زندگی بزرگ‌تر آن است که فقط عاشق یک نفر باشی. تو از این جا بیرون می‌روی استیو. آدمی مثل تو آدم معروف شدن نیست. مرا ببین. وقتی این باندپیچی‌ها برداشته شود واقعا همانطور که بیست سالم بود به نظر می‌رسم؟ نمی‌دانم. از آخرین طلاقم خیلی گذشته. اما در هر صورت می‌خواهم از این جا بروم بیرون و روز از نو…» شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
مسلما از انجا که تمام دنیا ساخته شد تا بشر بتواند بوجود بیاید،بشر باید برای خدایان موجود بسیار مهمی باشد؛اما این قسمت داستان هیچ اشاره ای به هدف خدایان درباره بشر ندارد. انها میبایست هدف مخصوصی برای خلقت او میداشتند؛ولی این هدف در این داستان روشن نیست. شموئیل دنیل کویین
دیروز شما به من گفتید که حس میکنید یک اسیر هستید. دلیلش این است که حس میکنید فشار زیادی روی شما هست که نقش خودتان را در این افسانه که فرهنگ شما بر دنیا اعمال میکند پیدا کنید؛هر نقشی که باشد. این فشار از راه‌های مختلف و در سطوح مختلفی اعمال میشود؛اما به طور خلاصه به این صورت اعمال میشود که: کسانی که نقشی در این افسانخ ندارند،محروم می‌مانند. شموئیل دنیل کویین