۵۷ رمان
نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران بهدنیا آمد. پدرش عطاءالمُلک ابراهیمی، فرزندِ آجودان حضورقاجار و از نوادگانِ ابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدارِ کرمان در عصر قاجار بود، که رضاشاه پهلوی او را، ضمنِ خلعِ درجه از کرمان به مشکین شهر تبعید نمود، که هنوز قلمستانی به نام او در حومهٔ مشکین شهر وجود دارد (قلمستان عطا) و هنوز فامیل او (ابراهیمیهای کرمان) در شهر و استان کرمان شناخته شده و مشهور هستند. مادرِ نادر ابراهیمی هم از ...
داستانهای کوتاه 2
... امروز پا دردم شروع شد. این سوغات ولایت است، کاریش نمیشود کرد. تازه اگر یک روز خودم هم دکتر خوبی بشوم و بخواهم این درد را درمان کنم تا آن روز پایی باقی نمانده است. خدا لعنت کند آن رطوبت را . چند روزی بود که درد نمیکرد. چه قدر راحت بودم. فکر کردم هوای خشک این جا کار ...
پک عاشقانه
خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمالهای مرطوب تسکیندهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستیاست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر میراند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار میبیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بودهایم...
نمیدانم...
کتاب حاضر دربردارنده داستانی در مورد گیله مردی مبارز و سیاسی است که برای یافتن نابترین عسل دنیا در دامنه ساوالان، عاشق «عسل»، دختر ...
هزارپای سیاه و قصههای صحرا
من عاشق تقی بودم. اسمش را میگذارم عشق؛ اگر عشق، دوست داشتن نباشد، جذب شدن و کشیده شدن باشد؛ چون نمیتوانستم نگاهش نکنم. تا وقتی که دست و پایش را میگرفتند و میبستند و میبردند توی زیرزمین من همانطور با نگاهم میپاییدمش. اسمش را گذاشته بودم عشق، چون برای دیدنش مدرسه نمیرفتم. هیچ کجا نمیرفتم. کیفم را بر میداشتم و ...
عاشقانهها
من، شناگر از کودکی در آب غوطهخورده شمالی، اگر در دریا به آسانی غرق نمیشوم، در دامنه سبلان، چنان گلباران شدم که یکپارچه خیس از عطر زنده گلها، چتری از رویا رنگ بالای سرم گشوده شد، و زیر چتر، کولهام را زمین گذاشتم ـ روی سبز ـ سفرهام را باز کردم، و خسته خسته، پنیر تبریز را با خیاری که ...
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمالهای مرطوب تسکیندهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستیاست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر میراند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار میبیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بودهایم...
نمیدانم...