از عشق گریزانم
زکی! زده بود دمار از روزگار ماشین من درآورده بود و یه خسارت چند میلیونی گذاشته بود روی دستم، تازه دو قورت و نیمش باقی بود.
ماموریتش تموم شده بود. دیگه باید میرفت. با این کارش بهقدر کافی تونسته بود حال منو جا بیاره. پس دیگه واسه چی بمونه و خودشو مضحکهی دست عام کنه؟
وقتی داشت میرفت، بدون اینکه یه ...
چشمهایت
این تابلو برای فروش نیست. هر سال که در نمایشگاه این تابلو را به رسم یادبود به نمایش میگذاریم، کلی خریدار برایش پیدا میشود و ما ناچاریم همه را در حسرت خرید این تابلو باقی بگذاریم!...
... حالا با دیدن چشمهای خودم که از همیشه غمگینتر و محزونتر به نظر میرسید، نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت!
یادش به خیر نازلی
راز بقا (به تلخی زهر 4 و 5 )
خودش هم نمیدانست بر مبنای کدام دلیل و منطق مستدل و امیدبخشی یک همچین قولی به او میداد، اما آن لحظه که در مسیر تندباد حوادث منحوس و تلخ زندگی محنتبار و در جدالی نابرابر خود را یکه و تنها میدید، ناگزیر بود تا با کلامی قطعی و اطمینان بخش، علیرغم تمام آشفتگیها و نابسامانیهای خیال، پا به عرصه تلاش ...
تقدیر این بود که
باد سردی وزیدن گرفت و چند برگ زرد پاییزی روی قبرها را پوشاند. همراه با صدای کلاغها که از دور شنیده میشد قلبهامان با تپش سوزناکی مرثیهسرایی میکرد، مرثیهای غمگین برای مرگ مادر.