مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید:
ـ ببخشید! شما شارون استون نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون...
۲۹ رمان
سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشكده هنرهای دراماتیك وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیك به ادامه تحصیل پرداخت. همزمان، به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرك كارشناسی، آنرا رها كرد و بهطور جدی كار نوشتن را در قالبهای مختلف ادبی ادامه داد.
رزیتا خاتون (طنز)
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید ...
آیینهزار
ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزهکین پوشاندهست
و همه مردم شهر بانگ برداشتهاند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان
هیچچیز ارزان نیست
کشتی پهلوگرفته
آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوستداشتنی بود، جبرئیل؛ این قاصد میان عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این ملک خوب و صمیمی، این امین رازهای من و پیامهای خداوند، پیام آورد که معبود، 40 شبانه روز تو را میخواند، 1 خلوت مدام 40 روزه از تو میطلبد...
از نیستان و دیگرستان
دست بلند کرد و ظریف و دخترانه گفت: «پارک دانشجو»
نگه داشتم. مانتوی کرم روشن پوشیده بود با روسری ژرژت قهوهای.موهای مش کرده زیتونیاش به اندازه یک کف دست از روسری بیرون بود و به سمت بالا خمیده بود. کلاسوری در دست داشت و عینک تیرهای که حالا وقت غروب دیگر به کارش نمیآمد.
وقتی سوار شد یک دکمه دیگر مانتویش را ...
خورشید نیمه شب
کارش پیش نمیرفت، خواب و خستگی آزارش میداد. ناگهان احساس کرد که کسی پشت در ایستاده است و آرام با انگشت به در میزند. با خودش گفت: این موقع شب چه کسی میتواند باشد؟ نه کسی نیست، حتما خیال میکنم که کسی در میزند، به خاطر خستگی است. اما باز صدای در بود که میآمد. وحشتزده از جا بلند شد، ...