آواز درخت گز
3 ماه در کرمان بود. در این مدت به بیشتر روستاها رفته بود. پاپدانا، باب نیزو، دوساری، محمدآباد، در یک روستا خیال میکردند دکتر است و از شهر آمده. با بچههاشان جلو اتاق صف میکشیدند و قرص و دارو میخواستند. هرچه قسم و آیه میخورد دکتر نیست حرفش را باور نمیکردند.
ساختارشکن چشمها
در داستان «آشپزی»، زن یک مهمانی زنانه و خیرخواهانه برگزار کرده و از شوهر خود میخواهد تا پاسی از شب بیرون از خانه بماند تا مهمانها معذب نباشند. مرد غمگین به میدان سبزه میرود و روی صندلی به خواب میرود. ناگهان گشت بازرسی از راه میرسد و او را متهم به معتاد بودن و موادفروشی میکند و به بازداشتگاه میبرد. ...
گنجشکها در بالکن
... من از کوچهای که در محاصره نبود پا به فرار گذاشتم. او دنبالم میدوید و تهدید میکرد: به خدا شلیک کنم. از شانس من کوچه خلوت بود. علی را دیدم که از طرف مقابل میآید. فریاد زد: این مادرسگ وطنفروش را بگیر. نگذار فرار کند. علی راهم را سد کرد و دستش را جلو آورد بغلم کند. با مشت ...