هر دو از در زدند بیرون. جورج از پنجره نگاهشان کرد که از زیر تیر چراغبرق رد شدند و رفتند آنطرف خیابان. با آن پالتوهای چسبان و کلاههای لبهدارشان، شبیه هنرپیشههای نمایشهای واریته بودند.
۳۷ رمان
ارنِست میلر هِمینگوی از نویسندگان برجستهٔ معاصر ایالات متحده آمریکا و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات است. وی از پایهگذاران یکی از تأثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایعنگاری ادبی» شناخته میشود.
ارنست همینگوی همه عمرش سرگرم ماجراجویی بود. از زخمیشدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکشگلوله نیروهای اتریشی در خلال جنگ جهانی اول تا شرکت در خط مقدم جبهههای جنگ داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیاتوحش آفریقا تا ماهیگیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. این روحیه ...
وداع با اسلحه
این کتاب داستان گرفتار آمدن جوانی است به نام فردریک هنری در جنگ بیهودهای که هیچکس معنای آن را نمیفهمد. سربازانش با آن مخالفند، افسرانش سرخوردهاند و تکلیف خود را نمیدانند، کسی از کار سردارانش سر در نمیآورد. ابتدا فرمان عقبنشینی میدهند، و آنگاه سر راه مینشینند و افسرانی را که عقبنشینی کردهاند، تیرباران میکنند. درست است که فردریک ظاهرا ...
داشتن و نداشتن
تو زیاد آدم میکشی؟ اول وردستش را کشتی، حالا میخوای خود کاپیتان را بکشی؟
اونوقت کی میخواد ما رو برسونه آن طرف؟
رمان داشتن و نداشتن زندگی ناخدای یک کشتی ماهیگیری را تصویر میکند. سبک جزیینگر و دیالوگ محور همینگوی در پرداخت صحنههای خشن این رمان، بدیع و تاثیرگذار است. به جز اقتباسهای متعدد کارگردانانی چون هوارد هاکس، مایکل کورتیز و... ...
وداع با اسلحه
«وداع با اسلحه» روایت دو سرشت و دو غریزه متضاد و متعارض بشری است؛ یکی نماد خشونت، خونریزی، تعرض، تهاجم و تجاوز است که ثمره آن ویرانی و کوچ اجباری مردمانی است که به ستم رانده شدهاند، آسیب دیدهاند و نصیبی جز آشفته حالی نداشتهاند و دیگری نماد مهر است و عشق و دوستی و باروری و فرزندآوری که ثمره ...
ستون پنجم
در خلال جنگهای داخلی اسپانیا، یک آمریکایی به نام فیلیپ راولینگ، در پوشش خبرنگاری که برای روزنامههای آمریکایی خبر تهیه میکند، به عملیات ضدجاسوسی به نفع کمونیستها و بر ضد فاشیستهای تحت فرمان ژنرال فرانکو، میپردازد. در محل اقامت موقت وی ـ هتل فلوریدای شهر مادرید ـ دو خبرنگار آمریکایی دیگر به نامهای رابرت پریستون و دورتی بریجز زندگی میکنند. ...
برفهای کلیمانجارو
حالا به مرگ اهمیت نمیداد. همیشه از درد هراس داشت. او هم به اندازه هرکس دیگری طاقت درد را داشت، اما وقتی طولانی میشد کم میاورد، ولی حالا با چیزی درگیر بود که سخت هراسانگیز مینمود و درست همان لحظه که حس کرد از پا درآمده، دردش تمام شده بود.