حالا به مرگ اهمیت نمیداد. همیشه از درد هراس داشت. او هم به اندازه هرکس دیگری طاقت درد را داشت، اما وقتی طولانی میشد کم میاورد، ولی حالا با چیزی درگیر بود که سخت هراسانگیز مینمود و درست همان لحظه که حس کرد از پا درآمده، دردش تمام شده بود.
۳۷ رمان
ارنِست میلر هِمینگوی از نویسندگان برجستهٔ معاصر ایالات متحده آمریکا و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات است. وی از پایهگذاران یکی از تأثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایعنگاری ادبی» شناخته میشود.
ارنست همینگوی همه عمرش سرگرم ماجراجویی بود. از زخمیشدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکشگلوله نیروهای اتریشی در خلال جنگ جهانی اول تا شرکت در خط مقدم جبهههای جنگ داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیاتوحش آفریقا تا ماهیگیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. این روحیه ...
پیرمرد و دریا
پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف استریم ماهی میگرفت و حالا هشتاد و چهار روز میشد که هیچ ماهی نگرفته بود. در چهل روز اول پسربچهای با او بود. اما چون چهل روز گذشت و ماهی نگرفتند...
زنگها برای که به صدا در میآیند
کتاب زنگها برای که به صدا در میآیند. نخستین رمان عامه پسند همینگوی است. مهارتی که همینگوی در نگارش این کتاب به کار برده بسیار ستودنی است و نشان از صلابت فکری و استعداد درونی او دارد. هیچ یک از آثار سابق این نویسنده بزرگ تا این اندازه با احساسات زنده، مکالمات زندهتر و قهرمانان فعال و پر انرژی سر ...
مردان بدون زنان
مانوئل گارسیامرا، رو به موت بود. همه روزنامهها شماره مرگش را از قبل آماده کرده بودند. پس از مرگش گاوبازها نفس راحتی کشیدند، زیرا توی میدان کارهایی میکرد که آنها از دستشان بر نمیآمد. همهشان زیر باران در مراسم تشییع او حرکت کردند. یکصد و چهل و هفت گاوباز…
وداع با اسلحه
«وداع با اسلحه» روایت دو سرشت و دو غریزه متضاد و متعارض بشری است؛ یکی نماد خشونت، خونریزی، تعرض، تهاجم و تجاوز است که ثمره آن ویرانی و کوچ اجباری مردمانی است که به ستم رانده شدهاند، آسیب دیدهاند و نصیبی جز آشفته حالی نداشتهاند و دیگری نماد مهر است و عشق و دوستی و باروری و فرزندآوری که ثمره ...
باد 3 روزه
وقتی نیک پیچید به جادهای که از میان باغهای میوه میگذشت، باران بند آمد. میوهها را چیده بودند و باد پاییزی میان درختان برهنه میوزید. نیک ایستاد و سیبی را که روی علفهای کنار جاده افتاده بود و از باران برق میزد برداشت. سیب را در جیب کت کوتاه و سنگینش گذاشت. و...