مرد ژولیده از دیار عرب آمده و برای شاهنشاه ایران خسرو پرویز پیام آورده است.
این خبر دهان به دهان میگردد و به گوش خسرو پرویز میرسد. خسرو پرویز که بر تخت جواهرنشان خود تکیه داده است آرام و بیاعتنا میگوید: بیاید.
۲۹ رمان
سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشكده هنرهای دراماتیك وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیك به ادامه تحصیل پرداخت. همزمان، به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرك كارشناسی، آنرا رها كرد و بهطور جدی كار نوشتن را در قالبهای مختلف ادبی ادامه داد.
پدر عشق و پسر
عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمیکنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطهام.
گاهی احساس میکردم که رابطه حسین با علیاکبر فقط رابطه یک پدر و پسر نیست. رابطه یک باغبان با زیباترین گل آفرینش ...
امروز بشریت
صبح آمد و بی مقدمه گفت:
«امروز بشریت خسته است»
گفتم:
«خب، بله ، ولی چطور؟»
گفت: راستش دیشب را نخوابیدهام.
گفتم: خب، این بشریت بیهمه چیز میتواند از الان تا شب کپه مرگش را بگذارد تا دیگر خسته نباشد. د همین دیگر، نمیتوانم، اگر میتوانستم که مسالهای نبود. از اینکه بخواهد دوباره دستم بیندازد، هراس داشتم ولی احساس میکردم این بار استثنائا حرفی ...
مرد رویاها
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر میکنم برای انجام اون تکلیف به دنیا آمدهام. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما، نگاه نکن به حقوق ماهی چند هزار دلار، نگاه نکن به پیشنهادهای وسوسهبرانگیز شرکتهای بزرگ آمریکایی... من به زودی همه اینها را باید بگذارم و برم.
قصه پلنگ سفید
پلنگها خشمگین و عصبانی فریاد زدند: نه این کار را نکن!
یکی گفت: این کار باعث شرمندگی پلنگها میشود. دیگری گفت: پس غیرت پلنگی کجا رفته است؟ سومی گفت: آدمها همیشه با پلنگها دشمن هستند.
پلنگی که پیرتر از همه بود گفت: تا به حال هیچ آدمی به پلنگها مهربانی نکرده است.
ضریح چشمهای تو
بیآنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بیسیم زمزمه کرد:
«عراقیها آمدند، الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آنها را به وضوح میبینم. آنها هم میتوانند مرا ببینند ولی هنوز ندیدهاید. یکیشان به این سمت میآید...»
با ناباوری از بیسیم شنید:
«کشف صحبت نکن سعید، با کد صحبت کن!»