مردها در هر سن و سالی که باشند اخلاقهای عجیب و غریبی دارند. بچه هم که بود همین طوری توی خانه بند نمیشد. شاید به خاطر این است که توی خانه به دنیا نیاورده بودمش. بین راه دو تا روستا به دنیا آمد که رفته بودیم عزای مادر یکی از همسایهها.
از خواب میترسیم
نفس نفس میزدم و تپه را میرفتم بالا. از وقتی مرده بود سنگینتر شده بود انگار. تا وسط جنگل دوام آورد، اما آنقدر خون از بدنش روی برگها ریخت که دیگر توان نفس کشیدن هم نداشت. جنگل که تمام شد فهمیدم تمام کرده است. اما نمیتوانستم جنازهاش را بگذارم خرسها و گرگ بخورند. زنده که بود به خون هم تشنه ...
لبه آب
سوری با شنیدن صدای شلیک، از جا پرید و دوید طرف در هال. فرهاد به سرعت بلند شد و خودش را رساند به سوری و دست سوری را گرفت و کشید طرف خودش و او را از در دور کرد. سوری تقلا کرد دستش را از دست فرهاد بکشد بیرون و برود طرف در، ولی نتوانست. با التماس به فرهاد ...
سرهنگ زندان یحیی
گفتم:
«چرا ایشان از بنده شکایت کردهاند؟»
افسر نگهبان گفت:
«چون شما ایشان را تهدید به قتل کردهاید.»
من با عصبانیت گفتم:
«تهدید به قتل همسر، یک چیزی مثل قربان صدقه رفتن است و باد هواست.»
افسر نگهبان گفت:
«اولا این دو تا موضوع ربطی به هم ندارند. ثانیا خانم ریچاردز همسر شما نیستند، که به قول خودتان مثل قربان ...
برهنه در برهوت
درویش میگفت: «دادگاه بعدی هویدا کی است؟»
میلاد با تعجب به درویش نگاه کرد و گفت: «هویدا همان اول انقلاب اعدام شد.»
درویش چشمهایش را تنگ کرد و گفت: «خودم هفته پیش دیدم توی تلویزیون داشت از خودش دفاع میکرد.»
حیدر گفت: «درویش دست بردار. آن تکرارش بود. مال همان اول انقلاب بود.»
درویش لبخندی زد و گفت: «تو از ...