اگر آدولف هیتلر بزرگترین جنایتکار جنگی قرن بیستم پیش از ورود به ارتش در دانشکده هنرهای زیبای وین پذیرفته میشد چه سرنوشتی میداشت؟ در عالم هنر به کجا میرسید و رفتارش با خانواده با هنرمندان و منتقدان و شاگردانش چگونه میبود؟
۵۲ رمان
اریک امانوئل اشمیت نویسنده، نمایشنامهنویس و فیلسوف فرانسوی است. نوشتههای او به ۴۳ زبان دنیا منتشر شده و نمایشنامههای او در بیش از ۵۰ کشور روی صحنه رفتهاست.
چندین جایزه تئاتر مولیر فرانسه، جایزه بهترین مجموعه داستان گنکور، جایزه آکادمی بالزاک همراه بسیاری از جوایز فرانسوی و خارجی از جوایز اهداشده به اشمیت است.
نمایشنامههایی از او نظیر «خرده جنایتهای زناشویی» و «مهمانسرای دو دنیا» و آثاری از مجموعه داستان «گلهای معرفت» مانند «میلارپا»، «ابراهیم آقا و گلهای قرآن»، «اسکار و خانم ...
مادام پیلینسکا و راز شوپن
«هیچوقت اینطور ننواخته بودم. با صداهای بم روان، قطرههای ملودی و خطوط کفآلود جزر و مد به حاشیه قاره شوپن نزدیک میشدم. همه چیزهایی که مادام پیلینسکا به من آموخته بود: سکوت، حلقههای روی آب، شبنم، برگهایی که روی شاخه نرم درخت تکان میخوردند، فکر کردن به چیزی دیگر، آوازهای ظریف در حد شکستن که تا بینهایت ادامه داشتند.»
عشق نامریی
چه لذتی دارد وقتی نویسندهای با استادی و به زیبایی به هدف میزند. اریک امانوئل اشمیت در «عشق نامرئی» استعداد شگرفش را در شکستن هنجارهای اجتماعی و تغییر دادن بعضی از آنها بار دیگر به اثبات میرساند. هر کدام از داستانهای این مجموعه به ظاهر از چیز دیگری میگویند ولی مخاطب با خواندن آنها آنچه در زیر پنهان است را ...
زمانی که 1 اثر هنری بودم
چه کسی هرگز تصور نکرده که به یک شیء تبدیل شود؟ یا حتی شیئی ستایشبرانگیز؟ این قراردادی است که هنرمندی غریب با مرد جوانی که بر لبه ناامیدی گام بر میدارد، میبندد. هنرمند که هوسی جنجالی در سر دارد، پیشنهاد میکند جوان را که هوس زندگی در دل دارد، تبدیل به یک اثر هنری کند. درنهایت چیزی برای از دست ...
کشتیگیری که چاق نمیشد
از آنجایی که من لاغر و دراز و بیحال و وارفته بودم، وقتی که شومینتسو از جلویم رد میشد، فریاد میکشید:
من یم مرد تنومند رو تو وجود تو میبینیم.
کفریکننده بود! من از روبهرو مثل پوست خشکشده یک شاهماهی بودم که بر روی یک چوب کبریت قرار گرفته بود؛ از نیمرخ... کسی نمیتوانست از نیمرخ مرا ببیند، من تنها از دو ...
مسیو ابراهیم و گلهای قرآن
پاریس، دهه 60 میلادی، محله جنوب شهر، خیابانی موسوم به خیابان آبی، جنب خیابان پردیس، جایی که زنان خیابانی به شیوه خود امرار معاش میکنند. در خیابان آبی یک پیرمرد مسلمان ترکتبار به نام ابراهیم دکان عطاری دارد و هر روز یک پسر یازده ساله عبرانیتبار که بدون مادر، بزرگ شده و به گفته خودش بیشتر برده پدرش است تا ...