Elisabetta Dami is an Italian author that currently resides in Italy. She is the author of the Geronimo Stilton series, a bestselling childrens book. She enjoys traveling the world seeking ideas for her series. She writes under a pseudonym of Geronimo Stilton. She is also a co-owner of Italian based publishing company Edizioni Piemme. Her books have been translated into English ...
نبرد با گربههای راهزن (ماکاموشی جزیره جوندگان جسور 9)
یکی از بدترین کابوسهای زندگیام به حقیقت پیوست! بالاخره افتادم به چنگ گربهها! همهچیز از آنجا شروع شد که پسر عمویم، تراپولا، راضیام کرد با همدیگر برویم به جستوجوی یک جزیره نقرهای شناور. سوار بالن شدیم و راه افتادیم. ولی قبل از این که حتی فرصت کنیم بگوییم «نون پنیر خیار» کشتی گربههای راهزن بهمان حمله کرد. گربهها ما را ...
تعطیلات در هتل ژنده پنده (ماکاموشی جزیره جوندگان جسور 14)
بعضی وقتها موش پُرکاری مثل من به تعطیلات نیاز دارد، سفری خوب و آرامشبخش. ولی بهحق پنیرهای ندیده و نخورده! هربار خواستم از شلوغی شهر موشها جدا شوم، یک مصیبت روی سرم هَوار میشد! واپنیرا!!!
وقتی هم که مصیبتها تمام شد، همهی جاهای خوب پُر شده بود. دست آخر از هتل ژندهپندهای سر درآوردم و هماتاقیهایم هم یک مشت موشچه از ...
در جستجوی گنج غرقشده (ماکاموشی جزیره جوندگان جسور 13)
همهچیز با یک نامه شروع شد، یک نامه با عطر و بوی گل سنبل. شما عطر سنبل دوست دارید؟ من که دیوانهی بوی سنبلم. واقعاً خیلی آرامشبخش است. فکر میکنم بهخاطر همین هم هست که توی مرکز ماساژ تنآساموش، روغن سنبل به تن موشها میمالند. من عاشق ماساژم. واقعاً خستگیام را درمیکند. این قضیهی ماساژ هم برای خودش داستانی دارد ...
پیتزای داغ برای کنت اشرافزاده (ماکاموشی 8)
پسر عموی خرابکارم در سرزمین موشهای خونآشام گیر افتاده بود و قبل از اینکه حتی یک کلمه جیغ بزنم، خواهرم، تهآ، من را کشاند و برد سرزمین موشهای خونآشام تا او را نجات بدهیم. چه میدانستیم آنجا با چه معماهای ترسناکی روبهرو میشویم و چه موجوداتی در قلعه کنت اشرافزاده انتظارمان را میکشند؟
4 موش در اعماق جنگل تله موش (ماکاموشی جزیره جوندگان جسور 6)
خیلی حالم خرابه دکتر خزآرام، نه؟!
روی مبل مطبِ روانموشپزشکم، دکتر خزآرام، ولو شده بودم. با اینکه مبلِ راحتی بود و از پشمِ گرم و نرمِ گربه درست شده بود، اما من خیلی راحت نبودم، بیشتر نگران بودم.
ـ دکتر خزآرام! خیلی حالم خرابه! نه؟
دکتر خزآرام به پشتیِ صندلیاش تکیه داد و با آن لهجه خندهدارش گفت: «خُف اول فایَد چند تا ...