2 موش و 1 آرزو و 6 قصه دیگر
در یک شب مهتابی قشنگ، دوتا موش سرشان را از توی لانه بیرون آوردند و به آسمان نگاه کردند! یکدفعه ستاره دنبالهداری در آسمان پیدا شد.
موشها به هم گفتند: «بیا آرزویی کنیم!»
اولی گفت: «من آرزو میکنم مثل شیر قوی باشم!»
دومی گفت: «من آروز میکنم مثل طاووس زیبا باشم!»
...
نجار شهر هیولاها
تا نخ بادبادکت را رها نکنی، نمیفهمی بادبادکت چقدر میتواند بالا برود... .
تا سیبت را گاز نزنی، نمیفهمی یک سیب چقدر میتواند شیرین باشد... .
تا به دوستت لبخند نزنی، نمیفهمی دوستی چقدر زیباست... .
تا این کتاب را نخوانی، نمیفهمی یک کتاب چقدر میتواند سرگرمکننده و شیرین باشد...
این کتاب را بخوان و با من دربارهاش حرف بزن.
عاشقانه
موبایلش باز هم خاموش بود. اما من هی براش پیامک فرستادم و وقتی امیدم رو از دست دادم براش نوشتم: «خداحافظ. پیامهای دیگه رو میریزم تو سطل زباله دلم.» بنشین. بنشینی من بهتر و بیشتر احساس قصهگویی رو دارم که داره قصهای تعریف میکنه. ممنون. معلومه که قصهام رو دوست داری و میخوای بدونی چرا موبایلش رو خاموش کرده بود، ...
بچه فیلم گم شده و 6 قصه دیگر
-
مردی از آنادانا
فکر میکنم نوشتن خلاصه رمان زیاد مفید نباشه برای همین چند تا از فرازهای رمان رو مینویسم شاید بیشتر به درد بخوره. یکی از شخصیتهای اثرگذار این رمان زنی به اسم آناداناست که به او بانوی ترشیهای همدانی میگویند. قصهگوست و در عالم ترشیها سیر میکند. در نهایت خودش را توی کوزه سرکه میاندازد و ترشی میاندازد. ضربالمثل همدانی که ...