رمان ایرانی

سنجاقکی نشسته بر کف استخر

چگونه می‌توان قصه‌ی زندگی شیخ شهاب‌الدین سهروردی را نوشت، در حالی که از زندگی او چیز زیادی نمی‌دانیم!؟ شیخ شهاب‌الدین در دهکده‌ی سهرورد، از حوالی زنجان، به دنیا آمد. اما امروز، این دهکده وجود ندارد تا سراغ کودکی‌های شیخ را از کوچه پس کوچه‌هایش بگیریم. از این که بگذریم، در هیچ کتابی، درباره‌ی زندگی خصوصی شیخ چیزی نوشته نشده است: آیا شیخ ازدواج کرد؟ همسرش که بود؟ پدر و مادرش که بودند؟ خواهر و برادرهایش؟ بچه‌هایش؟ و بسیاری از سوالات دیگر که جواب‌هایش در تاریخ گم شده است. حتی درباره‌ی سنی که شیخ به قتل رسید هم نظرها متفاوت است. بعضی‌ها گفته‌اند شیخ در سی سالگی به قتل رسید و بعضی‌ها گفته‌اند در سی‌ و سه، سی و پنج و سی و هشت سالگی. این‌ها را گفتم تا خواننده بداند هسته‌ی واقعیت در این نوشته بسیار کوچک است و میوه‌ی خیال پردازی بسیار بزرگ.

آموت
9786009458325
۱۳۹۴
۱۴۴ صفحه
۳۰۵ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های فریبا کلهر
نجار شهر هیولاها
نجار شهر هیولاها تا نخ بادبادکت را رها نکنی، نمی‌فهمی بادبادکت چقدر می‌تواند بالا برود... . تا سیبت را گاز نزنی، نمی‌فهمی یک سیب چقدر می‌تواند شیرین باشد... . تا به دوستت لبخند نزنی، نمی‌فهمی دوستی چقدر زیباست... . تا این کتاب را نخوانی، نمی‌فهمی یک کتاب چقدر می‌تواند سرگرم‌کننده و شیرین باشد... این کتاب را بخوان و با من درباره‌اش حرف بزن.
کشور 10 متری
کشور 10 متری درسته که این کشور 10 متر مساحت دارد... درسته که آدم کوچولوها توی این کشور زندگی می‌کنند... اما مشکلات کشور 10 متری خیلی بزرکتر از مساحت و یا قد و قواره مردمش است. کشوری که دو تا پادشاه مشنگ داشته باشد با سر افتاده تو دردسر. حالا اگر یکی ازپادشاهان قلابی باشد دیگر بیا و درستش کن. من که دوست ...
هرکول خانم 20 درصدی
هرکول خانم 20 درصدی می‌دانم توی سرت چی می‌گذرد! هرکول خانم گفت: «وای برنا... چرا لباست خونی است؟ اتفاقی افتاده؟» برنا از ترس داد زد؛ «او از کجا می‌داند؟ از کجا فهمیده؟» هرکول خانم صدایش را شنید و گفت: «خب عزیزم، من جادوگرم و به جای دو تا چشم، هشت تا چشم دارم.»
پسران گل
پسران گل دختر جوانی، گردنبندی از کلمه‌ها به گردن آویخته بود که همه از زیبایی‌اش، خیره مانده بودند. پسر جوانی، داشت با جمله‌های آشنا، برای همه ماهی می‌گرفت تا به دختر جوان برسانندش. مادری، نوزادش را با ترانه‌ها آرام می‌کرد و همه دست به چانه زده بودند و نگاهش می‌کردند. پدری، بسته‌های کلمه را جا‌به‌جا می‌کرد تا جمله‌ای پیدا کند و همه ...
امروز چلچله من
امروز چلچله من آقای شهردار گفت: از آنجایی که هر دو طرف تحمل زندگی با یکدیگر را ندارند و از آنجایی که شهر ما از دو نیمه تشکیل شده است تصمیم گرفته شد که نیمه آن طرف پل در اختیار همه کسانی باشد که تحمل شنیدن تذکرهای بهداشتی را ندارند. و این طرف پل در اختیار کسانی باشد که نمی‌خواهند بچه‌هاشان قربانی بی‌توجهی ...
مشاهده تمام رمان های فریبا کلهر
مجموعه‌ها