راز تولد
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
انسانها اگر بخواهند بین تو و خوشبختی شان یکی را انتخاب کنند ، مسلما تو را انتخاب نخواهند کرد.
احساس میکردم پیر شدهام. نه از جهت سن و سال بلکه به خاطر تجربیاتم. سنگینتر و موقرتر شده بودم. اکنون دیگر ترسی از همان چیزها نداشتم. میتوانستم راست و مستقیم در چشم مردم نگاه کنم، به آنان دروغ بگویم، حتی اهانت کنم. میتوانستم افکارشان را در چشمانشان بخوانم و پیش از آن که فرصت پرسش پیدا کنند، جوابشان را بدهم. حتی میتوانستم در مقابلشان پارس کنم، همان طور که آنها میتوانستند.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
گمان میکنند آفریدگار جایی آن بالا در آسمانهاست. بعضیها هم در مکه و مدینه به دنبال او میگردند! یا در مسجد ملحه شان! مگر خدا در یک مکان میگنجد؟ چه غفلتی! او تنها در یک جاست: در دل عاشقان «شمس»
این کتاب به قفسه اضافه شد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
واقعا چه چیزی بهتر از اینکه شب، درحالی که باد به شیشهها میکوبد و چراغ هم روشن است آدم کنار آتش بنشیند و کتابی بخواند. آدم هیچ دغدغه ای ندارد، ساعتها میگذرد. بی حرکت در سرزمین هایی که جلوی چشمت ظاهر میشوند میگردی، فکرت با خیال آکنده میشوند و ماجراها را دنبال میکنی یا حتی وارد جزئیاتشان میشوی. فکرت با ماجراها هم یکی میشود، انگار تویی که لباس آنها را به تن داری.
واقعاً کی مانده که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسمعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده، گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت، و عنکبوت هم مرد و حالا چه برفی گرفته. دکتر بیمه گفت: «هروقت دلت گرفت بزن بیرون، گفت هروقت دلت تنگ شد و کسی را نداشتی که درددل بکنی بلند بلند با خودت حرف بزن، یعنی خود آدم بشود عروسک سنگ صبور خودش - گفت برو تو صحرا و داد بزن، به هر که دلت خواست فحش بده…»
📕📘 به کی سلام کنم؟ دکتر بیمه گفت: هر وقت دلت گرفت بزن برو بیرون. گفت: هر وقت دلت تنگ شد و کسی را نداشتی که درد دل کنی بلند بلند با خودت حرف بزن. یعنی خود آدم بشود عروسک سنگ صبور خودش.
بله، آدم که لوح محفوظ نیست. آدم که نمیتواند همه چیز را یادش نگاه دارد. بله این مطلب را فراموش کرده بودم. اما مطلب دومی را که فراموش کرده بودم خیلی اهمیت داشت و آن را خیلی لازم بود که فراموش نکنم و آن این بود که من یک وقت در تاریخ مصریها خوانده بودم که اهالی مصر دو مذهب داشتند، یک مذهب کاهنها و سلاطین بود. یکی هم مذهب عوام الناس. فرعون و کاهنها خدا را میپرستیدند و عوام الناس هم فرعون را میپرستیدند.
هر چه انسانتر باشیم زخمها عمیقتر خواهند بود. هر چه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد. شادیها لحظه ای و گذرا هستند شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند اما رنجها داستانش فرق میکند تا عمق وجود آدم رخنه میکند و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم. . انگار که این خاصیت انسان بودن است…!
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
توی باغ، هر چیزی رشد میکند… اما قبل از آن پژمرده و خشک میشوند، درختها باید برگ هایشان را از دست بدهند تا برگهای جدید دربیاورند و ضخیم تر، قویتر و بلندتر شوند. برخی درختها میمیرند و نهالهای جدید جایشان را میگیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفهها سر میزنند.