Rahil_artist
راحیل
آخرین فعالیتها
-
از مرغان شاخسار طرب :من مرد هستم و بودن با او لذتی حیرتانگیز و باورنکردنی به من بخشید. من نمیدانستم که حضور زن اینچنین لذتبخش باشد و یا بتواند سرچشمه آنچنان شادی عمیقی شود، تا جایی که من نمیخواستم او را هرگز ترک کنم، نه تنها به خاطر جسم او، بلکه چون دلم میخواست با او بمانم، با او سخن بگویم، از غذایی که او درست میکند، تغذیه کنم، به او لبخند بزنم، با ... (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :به کمال رسیدن در هر قلمرو، غیر قابل تحمل و بسیار غمانگیز است. من شخصا داشتن نقص را در چیزها ترجیح میدهم. (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :انتخابِ راهِ زندگیِ ما فقط با ما نیست، ما با هم آشنا شدیم، چون باید اینطور میشد. (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :من شما را غیر از آنچه که هستید نمیخواهم. جاستین، و هیچگونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهرهتان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد. (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :من واقعیتر بودم ولی تو آن را نمیدیدی. (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :دوستت دارم، همیشه دوستت داشتهام و همیشه دوستت خواهم داشت. فراموش مکن. (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :آه خداوندا، مگیِ من. مرا چگونه بار آوردهاند که بتوانم در وجودِ تو یک تندیس ببینم؟ (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سالها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچگاه از آن رهایی نمییافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت. (...)
-
از مرغان شاخسار طرب :فرانک فکر کرد دنیای زنها، رمز سحرآمیزی است که هیچگاه فرصت پی بردن به آن برایش پیش نیامده بود. (...)
-
از قرار ملاقات :رابطهی میگسار و بطری بیشتر شبیه رابطهی زوجها در عکسهای مراسم عروسی است: همدیگر را بدبخت میکنند اما رها نمیکنند. (...)
-
از مادام کاملیا :اگر مردم میدانستند که گاهی یک قطره اشک چه کارهایی انجام میدهد، دوستداشتنیتر میشدند. (...)
-
از مادام کاملیا :بیست و پنج روز از ماه، دستهای از گل کاملیای سفید در کنار او بود و پنج روز دیگر کاملیای قرمز، و هیچکس از راز کاملیاهای سفید و قرمز او خبر نداشت. (...)
-
از صید قزلآلا در آمریکا :همیشه زرنگی کافی نیست…! گاهی فقط این مهم است که بختت بلند باشد! (...)
-
از دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل :یونپی غالبا سخنان کایری را به یاد میآورد و احساس خاصی دربارهی کایری در خود مییافت. چیزی که هرگز دربارهی زن دیگری حسش نکرده بود. احساس عمیقی بود. با طرح واضح و اثری حقیقی. هنوز نمیدانست این احساس را چه بنامد. احساسی بود که نمیتوانست آن را با چیز دیگری مقایسه کند. حتی اگر دیگر هیچوقت کایری را نمیدید، این احساس برای همیشه با او میماند. جایی در تنش، شاید ... (...)