نه حوا نه آدم
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
درباره مفهوم آزادی آنقدر صحبت شده که از گفتن مقدمه صرفنظر میکنم. تجربهی عینی آزادی چیز دیگریست. همیشه باید چیزی برای گریختن داشت و این امکان خارقالعاده را برای خود فراهم کرد خیلی وقتها چیزی که باید از آن فرار کنیم خودمان هستیم. امکان گریختن از خودمان مزیت بزرگیست. چیزی از وجود خودمان که از آن فرار میکنیم میتواند زندان کوچکی در هر جای زندگیمان باشد. برای رهایی از این زندان باید بار و بنه بست و پا به فرار گذاشت: اینکه برای خودم نقش زندانبان را بازی نکرده بودم عجیب بود. همانطور که فراریها تعقیبکنندگانشان را جا میگذارند شما میتوانید خود درونیتان را از راه به در کنید.
زرتشت بودن یعنی به جای پا، داشتن خدایانی که کوهستان را درمینوردند و به آسمان سر میکشند؛ به جای زانو، داشتن منجنیق و تبدیل شدن بقیهی بدن به گلوله؛ به جای شکم، داشتن طبل جنگ؛ یعنی داشتن قلبی که برای پیروزی میکوبد و سری مالامال از نشاطی نیرومند که نیرویی فرابشری برای تاب آوردنش نیاز است؛ یعنی ترک زمین برای از نزدیک گفت و گو کردن با خورشید.
کسی که به دیگری فقط علاقه دارد، مگر میتواند عاشق او شود؟ امکان ندارد. ما عاشق کسانی میشویم که تاب تحملشان را نداریم، کسانی که برایمان خطری جدی محسوب میشوند. شوپنهاور عشق را حیلهای غریزی برای تولید مثل میداند، از اینکه این نظر چقدر مرا میترساند حرفی نمیزنم.
شگفتا که وقتی جوانید، هیچ دینی به آینده ندارید. اما پیر که میشوید، به گذشته مدیون میشوید. به چیزی مدیون میشوید که دیگر به هیچ وجه توان تغییر دادنش را ندارید.
عشق اول مسیر زندگی را برای همیشه تثبیت میکند. این مسئلهای است که در گذر سالیان کشف کردهام. این عشق مافوق عشقهای بعدی نیست، اما با وجود خود بر همهی عشقهای متعاقب تاثیرگذار خواهد بود. عشق اول حکم یک الگو را دارد، یا نمونهای در مقابل همهی موارد دیگر؛ ممکن است همهی عشقهای بعدی را تحتالشعاع قرار دهد. از طرف دیگر، این عشق ممکن است باعث شود عشقهای بعدی سادهتر و بهتر باشند. اما عشق اول گاهی داغش را بر قلب باقی میگذارد، و در این صورت، از آن پس تنها چیزی که جوینده خواهد یافت بافت زخم خورده و داغ شده خواهد بود.
هر کسی داستان عاشقانهی خودشو داره. هر کسی. ممکنه این عشق به شکست مطلق ختم شده باشه، ممکنه مثل ترقه روشن و بعد یه دفعه فسی خاموش شده باشه، ممکنه حتی هیچوقت نمود پیدا نکرده باشه، ممکنه همهش تو ذهن طرف باشه. هیچ کدوم اینا از واقعی بودن این احساس چیزی کم نمیکنه. گاهی حتی واقعیترش میکنه. گاهی یه زن و شوهرو میبینی که کنار هم تا حد مرگ دلزده و بیحوصله شدن و نمیتونی تصور کنی که با هم نقطهی اشتراکی هم داشته باشن، یا نمیفهمی که چرا بازم دارن با هم زندگی میکنن. اما مسئله فقط عادت یا آسودگی خاطر یا عرف و رسم و رسوم یا چیزی تو این مایهها نیست. دلیلش اینه که یه زمانی با هم یه داستان عاشقانه داشتن. همه دارن. این تنها داستانیه که وجود داره.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
چه اهمیتی داشت که آن چوب تراشهی تنباکوجوی دم در فروشگاه سر راه، دربارهی نامتعارفی فانی من چه میگویند، وقتی همهمان طعمهی گور میشدیم، به هر حال.
آدمی که در طبیعت وحش مهربانی را تمرین میکند، به جذبهی همهی معابد دنیا میارزد.
من بیرون از اینجا در جست و جوی ملکوتام و ملکوت اینجاست، ملکوت تنها همین جهان مفلوک و بیچاره است. آه اگر میتوانستم درک کنم.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.