ژوزه ساراماگو

فقط می‌خواستم ثابت کنم که همیشه نمی‌شود به واکنش‌های بدن خود اعتماد کنیم. فکر می‌کنم حق با من بود.
بازپرس گفت: «تقصیر شما بود که مرا عصبانی کردید.»
«معلوم است که من مقصر بودم، همیشه تقصیر بر گردن حوّای وسوسه‌گر بوده است، از طرفی، وقتی ما به این دستگاه وصل می‌شویم، کسی از ما نمی‌پرسد که عصبانی هستیم یا خیر!».
بینایی ژوزه ساراماگو
خداحافظ تا فردا…خیلی جالب است که هر روز زمان جدا شدن از یکدیگر، این جمله را به کار می‌بریم و آرزو می‌کنیم روز بعد یکدیگر راببینیم، بدون این که واقعا به این موضوع فکر کنیم که آیا فردا همه چیز همان‌گونه که ما انتظار داریم خواهد بود؟ اگر چنین اتفاقی بیفتد بی‌شک یکی از احتمالات پیچیده در قالب معجزه‌ای به وقوع پیوسته است. اگر در این مورد تردیدی وجود داشته باشد، تنها یادآوری این نکته لازم و کافی است که «روز بعد» یا همان روزی که از آن به عنوان «فردا» یاد می‌کنیم، می‌تواند برای بعضی‌ها اصلاً وجود نداشته باشد! بینایی ژوزه ساراماگو
با گذشت زمان، کم‌کم واژه‌ی سفید، واژه‌ای اهانت آمیز تلقی می‌شد و دیگر مورد استفاده قرار نمی‌گرفت. مردم سعی می‌کردند تا آن را به کار نبرند و مثلاً به یک برگه‌ی کاغذ سفید، می‌گفتند: «کاغذ بی‌رنگ» یا «شیری رنگ». حتی دانش‌آموزان، کاملاً اصطلاحات مربوط به این رنگ را فراموش کرده بودند. از همه جالب‌تر محو شدن غیرمنتظره‌ی چیستانی بود که طی نسل‌ها، والدین از بچه‌ها می‌پرسیدند و به واسطه‌ی آن هوش و ذکاوت آن‌ها را امتحان می‌کردند؛ «آن چیست که سفید است و مرغ می‌گذارد؟» از آن‌جا که مردم دیگر نمی‌خواستند از کلمه سفید استفاده کنند، کم‌کم این چیستان را بی‌معنی تلقی کردند. استدلال آن‌ها این بود که مرغ در هر کجای دنیا و از هر نژادی که باشد، تنها چیزی که می‌تواند بگذارد، تخم مرغ است و نه چیز دیگر! بینایی ژوزه ساراماگو
اگر روز باز بینا شدم، توی چشم دیگران خوب نگاه میکنم، انگار که بخواهم روحشان را ببینم، پیر مرد چشم بند زده گفت روحشان، یا جانشان، اسمش فرقی نمی‌کند، آنوقت است که در کمال تعجب می‌بینیم با آدمی سر و کار داریم که چندان درس نخوانده، دختر عینکی گفت در درون ما چیز بی نامی هست، ما همان چیزیم. کوری ژوزه ساراماگو
دختری که عینک تیره داشت گفت: ترس آدم را کور میکند،
حرف راست‌تر از این نشنیده ام، ما همان لحظه ای که کور شدیم، کور بودیم، ترس مارا کور کرده و همین ترس ما را کور نگه می‌دارد. … پیرمرد با چشم بند سیاه پرسید: چند تا کور لازم است تا کوری همگانی تکمیل شود؟ هیچکس نمیتوانست جواب درستی بدهد.
کوری ژوزه ساراماگو
حقیقتا که سرنوشت معمولا با ما اینگونه رفتار می‌کند. درست پشت سر ماست، درست در لحظه ای که ما تازه شروع به گله کردن از سرنوشت خود کرده‌ایم، او دستش را برای کمک کردن پشت سر ما گذاشته است و همین برای ما کافیست. قصه جزیره ناشناخته ژوزه ساراماگو
شعله مانند بالا آمدن مهتاب آهسته آهسته گسترده‌تر شد و چهره زن نظافت چی را روشن کرد. نیازی به گفتن نیست که مرد با خود چه اندیشید ، چه زیباست. اما آنچه زن با خود اندیشید چنین بود ، چشمش فقط به دنبال جزیره ناشناخته است و این تنها یک نمونه از مواردی است که مردم نگاهی را در چشم دیگری به اشتباه تعبیر می‌کنند. قصه جزیره ناشناخته ژوزه ساراماگو
رمان‌ها همه این گونه هستند. یاس و ناامیدی ، تلاشی بی حاصل برای اینکه شاید چیزی از گذشته حفظ شود. تنها یک امر هنوز مشخص نشده است. اینکه ایا رمان موجب می‌شود انسان خود را فراموش کند یا فراموشی انسان را مجبور می‌کند که رمان خلق کند. تاریخ محاصره لیسبون ژوزه ساراماگو
کسی چنین چیزی ننوشته ولی من می‌گویم که خداوند دست چپ ندارد چون همیشه همه برگزیدگان ، خود را دست راست او احساس می‌کنند و یا دست راست او می‌خوانند و هیچ کس از دست چپ او سخنی به میان نمی‌آورد. بنابراین با اینکه او غایب و از نظر ما پنهان است من به جرات می‌گویم که دست چپ ندارد. ماریا آنا خوسیفا ژوزه ساراماگو
خیلی جالب است که مردان و زنان در شکم مادر شکل می‌گیرند و در آنجا در دنیای خودشان نسبت به همه چیز بی تفاوت هستند ولی به این دنیا که می‌آیند مجبورند مبارزه کنند. شاه باشد یا سرباز ، مذهبی باشد یا قاتل ، زن راهبه در روسیو باشد یا زن انگلیسی در بارداباس ، یک چیز مسلم است اینکه باید جنگید ولی با این حال همه چیز همیشگی نیست و روزی سرانجام می‌توان از همه چیز و همه کس گریخت. البته هرگز کسی نمی‌تواند از خودش بگریزد. ماریا آنا خوسیفا ژوزه ساراماگو
آنهایی را که خالق طرد و از خود دور کرد ، منظور همان سفید و سیاه و زرد است ، تولید مثل کردند ، تکثیر کردند و سرتاسر کره خاکی را پوشاندند ، در حالی که سرخپوستان ، کسانی که تا آن اندازه برایشان تلاش کرد ، دچار اضطراب شد و رنج کشید ، امروز مصداق واضح و بدیهی این گفته هستند که چگونه با گذشت زمان ، یک موفقیت می‌تواند تغییر پیدا کند و به یک شکست تبدیل شود. دخمه ژوزه ساراماگو
زندگی چنین است ، پر از کلماتی که یا ارزش گفته شدن ندارند و یا اگر ارزشمند هستند در لحظاتی خاص ارزش خود را از دست می‌دهند…
زیرا اگر هر یک از کلمات را بر زبان بیاوریم جای کلمه ای ارزشمندتر یا شایسته‌تر را می‌گیرند که البته همین کلمه تازه هم به خودی خود دارای ارزش نیست بلکه بر زبان راندن آن می‌تواند احتمالا اهمیت ویژه ای را در بر داشته باشد.
دخمه ژوزه ساراماگو
او غیر از سپاسگزاری کاری نمی‌توانست انجام دهد ، واژه ای که به اندازه همان صادقانه بودنش می‌تواند ریاکارانه باشد. هر چه بیشتر در مورد پیچیدگی‌های زندگی بدانیم ، تناقص‌های آن را بیشتر درک خواهیم کرد ، به ویژه تناقص‌های هویتی و خویشاوندی را. دخمه ژوزه ساراماگو
هر کس بخواهد زیاد درباره دوستیها بیندیشد و عمل کند، زندگی توام با هراسی دارد. هراس از جدایی و عدم هماهنگی. در این حال، واکنش انسان، همچون مردمک چشم است که بر اساس میزان نوری که دریافت می‌کند، از مغز فرمان می‌برد. تلاش دوستان برای این همآهنگی، برخلاف همآهنگی مردمک چشم با نورهایی با شدتهای مختلف، ولی همزمان، و واکنشی که نشان می‌دهد، نمی‌تواند بیشتر از ظرفیت شخصیتی هر یک از آنها طول بکشد. در نتیجه شاید بتوان این امر را به فال نیک گرفت که هیچ معاشرتی پیش از اینکه به نقطه انفصال برسد، در صورتی که دلخواه طرفین نباشد، زیاد طول نخواهد کشید. نقاشی ژوزه ساراماگو
به مرد کوری بگویید آزاد هستی، دری را که از دنیای خارج جدایش می‌کند باز کنید، بار دیگر به او می‌گوییم آزادی، برو، و او نمی‌رود، همانجا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، می‌ترسند، نمی‌دانند کجا بروند، واقعیت اینست که زندگی در یک هزارتوی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما یا قلادهٔ یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی‌خورد، چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله‌ها شود، نه راه‌های رسیدن به آنها. کوری ژوزه ساراماگو