lilamah

۱۴۱۲ نقل قول
از ۴۰ رمان و ۲۸ نویسنده
نمی‌توانی دیگران را مقصر شرایط زندگی‌ات بدانی. حتی مقصر دانستن خودت هم بی‌فایده است. البته با شرایط و بحران‌هایی مواجه خواهی شد که ظاهرا هیچ کنترلی بر آنها نداری، حتی ممکن است بسیار ناراحت‌کننده هم باشند؛ مثل بیماری، ناتوانی یا مرگ عزیزان… اما همیشه کاری هست که بتوانی برای تأثیر گذاشتن روی این شرایط انجام دهی و از پس آن برآیی. حتی اگر سال‌ها در شرایط بد بوده باشی و راهی برای خروج از آن پیدا نکرده باشی. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
روش ساده‌ای که من مشکلات روزانه‌ام را به شکل دیگری ساختاربندی می‌کنم، از آنجایی ناشی می‌شود که به آنها به چشم فرصت می‌نگرم. این مشکلات به چیزهایی در زندگی‌ام تبدیل می‌شوند که از آنها برای آموزش و توسعه‌ی خودم بهره می‌برم. من کنجکاو می‌شوم و به جای این که طبق اشتباه همیشگی‌ام منکرشان شوم و خودم را ناامید کنم، با آنها روبه‌رو می‌شوم. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
فیلسوف بزرگ، مارکوس آئورلیوس که یکی از امپراتوران روم باستان بود، گفت: وقتی زندگی روی تلخش را به تو نشان می‌دهد، این نه تنها بدشانسی تو نیست، بلکه با تحمل آن با شایستگی به سعادت خواهی رسید. البته این قانون را با گذر زمان و در آینده درک خواهی کرد. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
اگر گاهی درباره‌ی این که زندگی چقدر غیرمنصفانه است حرف می‌زنی، طبق همین دیدگاه هم، رفتار خواهی کرد یا همان‌طور که پزوهش‌ها نشان داده‌اند، حتی در مکان و زمانی که همه چیز برایت خوب پیش برود هم، تلاش کمتری در انجام کارهایت می‌کنی؛ چون برای خودت حکم صادر کرده‌ای که به نتیجه نخواهی رسید. دیدگاه نامنصفانه، به سرعت تبدیل به واقعیت ذهنی‌ات خواهد شد. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
در زندگی روزمره واقعی، طرز حرف‌زدن ما با خود و دیگران، فورا به درک و دریافت ما نسبت به زندگی شکل و رنگ می‌دهد و این ادراک مستقیما و دقیقا در همان لحظه بر رفتار آنی ما تأثیر می‌گذارد. پی نادیده گرفتن این ادراک‌‌ها را به خودت بمال! به نظرم بهتر است با این توهم زندگی کنی که کلا هیچ درکی نداری. این‌جوری بهتر است! خودت را به فنا نده جان بیشاپ
چرا مقابل بعضی امور زندگی‌مان مقاومت می‌کنیم؟ برخی از مکالمه‌های درونی‌مان، درباره‌ی وظایفی است که نشأت‌گرفته از بعضی عقاید منفی‌ست. به گرفتاری‌های زندگی شخصی‌ات نگاه کن، بعدا متوجه منظورم می‌شوی. تو خیلی درگیر بگومگوهای درونی‌ات هستی. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
ما گاهی از کارهای خیلی ساده اجتناب می‌کنیم، مثل تا کردن لباس‌ها و خالی‌کردن ماشین ظرف‌شویی؛ در حالی که هیچ زمانی از ما نمی‌گیرند. خیلی موضوعات ناچیز را به بهانه‌ی بی‌فایده‌بودن، نادیده می‌گیریم و سراغ سنگ‌های بزرگ‌تری می‌رویم که نشانه‌ی نزدن هستند، ولی در نهایت باز از زندگی خسته و رنجور می‌شویم. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
طرز بیانی که برای تعریف و تفسیر شرایط خودت به کار می‌بری، دقیقا نشان می‌دهد که چگونه به آنها می‌نگری، تجربه‌شان کرده‌ای و چگونه در بطن آنها حضور داری. این موضوع به طرز شگفت‌آوری بر نحوه‌ی برخورد با زندگی‌ات و مواجهه‌ات با مشکلات کوچک و بزرگ تاثیرگذار است. ارتباط بین چیزی که به زبان می‌آوری و آنچه که احساس می‌کنی، صدها سال است که شناخته شده است. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
اطلاعاتی که درمانگر از حال حاضر به دست می‌آورد، صحت فراوانی دارند. گرچه بیماران غالبا از روابط متقابل خود با دیگران –عشاق، دوستان، کارفرماها، آموزگاران، پدر و مادر- حرف می‌زنند و شما، -درمانگران- درباره این دیگران (و روابط متقابلشان با بیماران) فقط از دید بیماران چیزهایی می‌شنوید. چنین گزارش‌هایی از حوادث بیرونی، داده‌هایی غیرمستقیم است که اغلب مخدوش و یکسر غیر قابل اعتماد است. خیره به خورشید اروین یالوم
فرق بین دوست خوب و درمانگر چیست؟ دوست خوب (یا سلمانی و آرایشگر و مربی شخصی) می‌تواند حامی و همدل آدم باشد. دوست خوب می‌تواند محرم اسرار، مهربان و دلسوز باشد که در پریشان‌حالی به داد آدم برسد. اما یک فرق به جا می‌ماند: فقط درمانگر ممکن است بتواند شما را با زمان حاضر رویارو کند. تعامل زمان حاضر (یعنی تعبیرهایی درباره‌ی رفتار کنونی دیگران) کمتر در زندگی اجتماعی رخ می‌دهد. اگر بدهد، نشانه‌ی صمیمیت خیلی زیاد یا کشمکش در شرف وقوع است؛ مثلا «دوست ندارم این‌جوری نگاهم کنی.» یا روابط دو جانبه‌ی پدر و مادر با بچه «وقتی باهات حرف می‌زنم، رو برنگردان.» خیره به خورشید اروین یالوم
برای هر یک از ما لازم است که در مقطعی از زندگی –گاهی در جوانی و گاهی بعدها- از فناپذیری خود آگاه شویم. محرک‌های بسیاری هست: نگاهی در آینه به گونه‌های آویزان، موهای جوگندمی، شانه‌های افتاده، جشن تولدها به خصوص ده سال به ده سال، پنجاه سالگی، شصت سالگی، هفتاد سالگی، دیدن دوستی که سال‌ها ندیده‌اید و یکه می‌خورید که چقدر پیر شده است، دیدن عکس‌های قدیمی خودتان و آن‌هایی که سال‌ها مرده‌اند و کودکی‌تان را انباشته بودند، برخورد با عالیجناب مرگ در خواب… خیره به خورشید اروین یالوم
اگر از پشیمانی، درست استفاده کنید ابزاری است که کمک می‌کند اقداماتی در جلوگیری از انباشت آن به عمل آورید. با نگاه به پس و پیش می‌توانید پشیمانی را امتحان کنید. اگر به گذشته خیره شوید، از آن‌چه انجام نداده‌اید، پشیمان می‌شوید. اگر به آینده زل بزنید، یا امکان انباشت بیشتر پشیمانی را فراهم می‌آورید یا کمابیش خود را از آن می‌رهانید. خیره به خورشید اروین یالوم
همه ما انسان‌ها سخت نیازمند ارتباط با دیگرانیم. ما همیشه به صورت گروهی زیسته‌ایم و بین افراد، روابط قومی و مداومی ایجاد کرده‌ایم. تایید همیشه لازم بوده است؛ برای مثال: بسیاری از بررسی‌ها در روانشناسی مثبت تاکید می‌کند که روابط صمیمانه شرط لازم خوشبختی است اما مرگ، تنهایی است؛ تنهاترین حادثه زندگی… مردن نه تنها شما را از دیگران جدا می‌کند، بلکه همچنین شما را در معرض شکل دوم و حتی ترسناک‌تر تنهایی می‌گذارد؛ جدا شدن از خود جهان. خیره به خورشید اروین یالوم
سرانجام که درمی‌یابیم می‌میریم و همه موجودات ذی‌شعور نیز می‌میرند، احساس سوزان و کمابیش دلشکنی از آسیب‌پذیری و ارزشمندی هر دم و موجود به ما دست می‌دهد و از همین‌جا شفقت ژرف، زلال و بی‌نهایتی نسبت به همه موجودات زندگی در ما رشد می‌کند.
سوگیال رینپوچه: کتاب تبتی زیستن و مردن
خیره به خورشید اروین یالوم
فقط آن‌چه هستیم، واقعا اهمیت دارد. شوپنهاور می‌گوید: «با وجدان بودن، بهتر از خوشنامی است. بزرگ‌ترین هدف ما باید سلامتی و ثروت معنوی باشد که به منبع پایان‌ناپذیری از عقاید، استقلال و زندگی اخلاقی می‌انجامد. آرامش درونی از دانستن این نکته ناشی می‌شود که این اشیا و امور نیستند که مزاحم ما می‌شوند، بلکه تفسیر ما از آن‌ها است.» خیره به خورشید اروین یالوم
شهرت مثل ثروت مادی زودگذر است. شوپنهاور می‌نویسد: «نیمی از نگرانی‌ها و دلواپسی‌های ما از توجهمان نسبت به عقیده دیگران ناشی می‌شود. باید این خار را از تن خود درآوریم. لزوم حفظ ظاهر پسندیده آن‌قدر قوی است که بعضی زندانی‌ها موقع رفتن برای اجرای اعدام خود بیش از همه به لباس و حرکات و اطوار خود فکر می‌کنند. عقیده دیگران پنداری است که شاید هر دم تغییر کند. عقاید به رشته‌ای آویخته است و ما را نسبت به آن‌چه دیگران فکر می‌کنند -یا بدتر، آن‌چه به نظر می‌رسد فکر می‌کنند- به بردگی می‌کشاند. چون هرگز نخواهیم دانست که دیگران واقعا چه فکری می‌کنند.» خیره به خورشید اروین یالوم
نیچه –بزرگ‌ترین حکیم-، شایسته‌ترین توصیف را از قدرت افکار نیرومند بدست می‌دهد: «یک سخن خوب حکیمانه، از زمان خود فراتر می‌رود و ظرف چند هزاره نمی‌فرساید، هر چند که مدام مصرف شود: تناقض ادبیات چنین است، پایداری در میان تغییر، خوراکی که پیوسته ارج و قرب دارد؛ چون نمک که هرگز نمی‌گندد.» خیره به خورشید اروین یالوم
دارایی مادی، سراب است. شوپنهاور با ظرافت استدلال می‌کند که انباشت ثروت و دارای بی‌انتهاست و آدم را سیر نمی‌کند؛ هر چه بیشتر به تملک درآوریم، طمع ما بیشتر می‌شود. ثروت مثل آب دریاست: هر چه بنوشیم، تشنه‌تر می‌شویم. در نهایت ما صاحب چیزی نیستیم، آن‌ها صاحب ما هستند. خیره به خورشید اروین یالوم
اپیکور می‌گوید: اگر ما فانی هستیم و روان بر جای نمی‌ماند، بنابراین نباید ترسی از جهان پس از مرگ داشته باشیم، چراکه آن زمان نه آگاهی داریم، نه حسرت از دست رفتن زندگی و نه چیزی که سبب ترس از خدایان شود. اپیکور وجود خدایان را انکار نمی‌کرد اما مدعی بود که خدایان به زندگی انسان اعتنایی ندارند و فقط به عنوان سرمشق آرامبخش و رحمتی که باید به آن روی آوریم؛ برای ما مفیدند. خیره به خورشید اروین یالوم
بسیاری از افراد می‌گویند کمتر به مرگ خود فکر می‌کنند اما فکر ناپایداری و هراس، آن‌ها را وسوسه می‌کند. این فکر پس‌زمینه که هر چه اکنون به تجربه درمی‌آید گذراست، در زمان کوتاهی به پایان می‌رسد و همه لحظات دل‌انگیز را تباه می‌سازد. مثلا یک پیاده‌روی لذت‌بخش با دوستی را این فکر که همه چیز محکوم به نابودی است، خراب می‌کند -این دوست می‌میرد، این جنگل با پیشروی ساخت‌وساز و شهرنشینی نابود می‌شود. - اگر همه چیز به خاک بدل می‌شود، پس معنای زندگی چیست؟ خیره به خورشید اروین یالوم
اپیکور اصرار داشت که فکر ترسناک مرگ اجتناب‌ناپذیر در برخورداری ما از زندگی دخالت می‌کند و هیچ لذتی را دست‌نخورده باقی نمی‌گذارد. چون هیچ فعالیتی نمی‌تواند اشتیاق ما را برای زندگی ابدی محقق سازد، همه فعالیت‌ها از بیخ و بن بیهوده‌اند. آدم‌های بسیاری از زندگی بیزار می‌شوند؛ حتی به طرزی طعنه‌آمیز تا مرز خودکشی. بعضی‌ها در فعالیتی دیوانه‌وار و بی‌هدف غرق می‌شوند که معنایی جز اجتناب از درد ذاتی وضعیت بشر ندارد. خیره به خورشید اروین یالوم
موضع اپیکور، مکمل نهایی بذله وودی آلن است: «من از مرگ نمی‌ترسم، فقط نمی‌خواهم هر جا سر و کله‌اش پیدا می‌‌شود آن‌جا باشم.» اپیکور می‌گوید: در واقع ما آن‌جا نخواهیم بود و چون مرگ رخ بدهد، ما نخواهیم دانست و «من» هرگز با آن همزیستی نمی‌کند. چون ما مرده‌ایم، نمی‌دانیم که مرده‌ایم و در این صورت، دیگر ترس چیست؟ خیره به خورشید اروین یالوم
هر چه از زندگی، کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی، هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است: «زندگیت را به کمال برسان و به موقع بمیر.» همان‌طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است: «برای مرگ، چیزی جز قلعه‌ای ویران به جا مگذار.» و سارتر، خود در زندگینامه‌اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می‌شدم و یقین داشتم که آخرین تپش‌های قلبم در آخرین صفحه‌های کارم ثبت می‌شود و مرگ، فقط مردی مرده را درخواهد یافت.» خیره به خورشید اروین یالوم
شعور، موهبت بزرگی است؛ گنجینه گرانبهایی مانند خود زندگی. انسان به شعور از موجودات دیگر متمایز می‌شود اما این شعور، به بهای گزافی به دست می‌آید: جراحت مرگبار. هستی ما تا ابد، تحت‌الشعاع دانستن این نکته است که می‌‌بالیم و به اوج شکوفایی می‌رسیم و روزی ناگزیر، پژمرده می‌شویم و می‌میریم. خیره به خورشید اروین یالوم
عده‌ای از آدم‌ها -که فوق‌العاده به مصونیت خود اطمینان دارند- غالبا بدون توجه به دیگران یا به ایمنی خود، قهرمانانه زندگی می‌کنند. دسته‌ای دیگر می‌کوشند جدایی دردناک مرگ را از راه پیوستن به دیگری تعالی دهد؛ یعنی با کسی که دوستش بدارند، یک هدف، یک مجمع یا یک موجود الهی. اضطراب مرگ، مادر همه مذاهب است که به روش‌های گوناگون می‌کوشند دلهره فانی بودن انسان را تعدیل کنند. پروردگار، چنان که فرهنگ‌های گوناگون، وصفش کرده‌اند، نه تنها از راه تجسم حیات جاودان، رنج فانی بودن را بر ما هموار می‌سازد، بلکه هجران هولناک را با ارائه حضور ابدی جبران می‌کند و طرح روشنی از زندگی پرمعنا به دست می‌دهد. خیره به خورشید اروین یالوم
رفته رفته با پشت سر گذاشتن نوجوانی، دغدغه مرگ جای خود را به دو وظیفه بزرگ دوره جوانی می‌دهد: دنبال کردن کار مناسب و تشکیل خانواده. سپس، سه دهه بعد، وقتی بچه‌ها از خانه رفتند و سن بازنشستگی رسید، بحران میانسالی بر سر ما آوار می‌شود و بار دیگر، اضطراب از مرگ به شدت بروز می‌کند. وقتی به اوج زندگی می‌رسیم و به کوره‌‌راه پیش رو نگاه می‌کنیم، درمی‌یابیم که این کوره‌راه دیگر صعود نمی‌کند؛ بلکه به سوی زوال و نقصان سرازیر می‌شود. از این پس، دیگر دغدغه مرگ هرگز از یاد ما نمی‌رود. خیره به خورشید اروین یالوم
اپیکور «فلسفه طبی» را به اجرا گذاشت و بر این نکته اصرار ورزید که پزشک، تن را معالجه می‌کند و فیلسوف باید جان را مداوا کند. به عقیده او، فلسفه فقط یک هدف درست داشت: کاهش بدبختی انسان و علت بدبختی چه بود؟ ترس همه جا حاضر از مرگ! او می‌گفت: تصور ترسناک مرگ ناگزیر، با لذت آدمی از زندگی در هم می‌آمیزد و هر عیشی را منغض می‌سازد. خیره به خورشید اروین یالوم
بنا به تجربه من، مهم‌ترین کاتالیزورهای تجربه، بیدارکننده حوادث اضطراری زندگی هستند:
غم از دست دادن آن که دوستش داریم.
آن بیماری که به مرگ تهدیدمان می‌کند.
قطع رابطه‌ای صمیمانه.
برخی نقاط عطف بزرگ زندگی؛ مثل جشن تولدهای بزرگ.
پنجاه سالگی، شصت سالگی، هفتاد سالگی و غیره.
لطمه‌های فاجعه‌بار روحی؛ مثل آتش‌سوزی، تجاوز یا غارت شدن.
رفتن بچه‌ها از خانه (آشیانه‌ی خالی)
از دست دادن شغل یا تغییر آن.
بازنشستگی.
رفتن به خانه سالمندان.
سرانجام، خواب نیرومندی که پیامی از عمق وجودتان می‌دهد، می‌تواند در خدمت تجربه برانگیزاننده باشد.
خیره به خورشید اروین یالوم
گذشته‌ها قابل تکرار نیستند. همان‌طوری که از اسمش پیداست، آن زمان گذشته است. دوران جدید ممکن نیست مثل قدیم‌ها باشد و اگر اصرار بر این کار بورزید، -مثل عده‌ای که با افسوس به آن نگاه می‌کنند،- به نظر پیر و مستعمل می‌آیید. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
یک وقتی بعدها در مترو یا کافه‌ی شهر با هم رو در رو خواهیم شد و سعی خواهیم کرد همدیگر را نشناسیم یا نگاهمان را از هم بدزدیم. سریع رویمان را برخواهیم گرداند. از خودمان شرمنده خواهیم شد که چه به سرمان آمده و چه از ما باقی مانده. هیچی. دو تا آدم غریبه از هم با گذشته‌ای مشترک و درخشان که بی‌شرمانه خود را با آن گول زده بودند. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
آدم در نوزده‌سالگی با یک مرد آشنا می‌شود، از لحاظ ظاهری زیبا و از درون خالی؛ به خصوص بخش مغز. دو سال تکان‌دهنده انتظار و امید سپری می‌شوند تا این که او بالاخره لب می‌گشاید و آن‌گاه تمام جادو به پایان می‌رسد. حالا بیست و یک ساله هستی و طبیعتا با یک جعبه بسیار زیبا بسته‌بندی شده‎‌ی دیگر آشنا می‌شوی و فکر می‌کنی این بار حتما محتوای بیشتری در درون آن هست، اما این طور نیست و تلاش بعدی. به این ترتیب نوعی سرنوشت کلاسیک زنان شکل می‌گیرد: او فکر می‌کند که همیشه به تیپی از مردان نیازمند است تا بتواند اشتباه بار اول را تصحیح کند؛ اما اشتباهات بعدی، او را بیشتر به این تیپ مردان وابسته می‌کند. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
انسان در زندگی واقعی چنانچه مجبور باشد، اگر بخواهد دوام بیاورد و از نفس نیفتد، دائما احساسات خود را با اوضاع اطرافش تطبیق می‌دهد، با آن‌ها محتاط رفتار می‌کند، آنچه را دوست می‌دارد در قالب صدها نقش کوچک روزمره بروز می‌دهد، آن‌ها را موزون و متعادل می‌کند، برای این که ساختار کلی از هم نپاشد. چون خود جزئی از آن است. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
اگر در همان شب وقت داشتید، امروز همه چیز بین ما طوری دیگر بود. تمام اسرار برملا می‌شدند و تمام معماها حل شده بود. بلافاصله بعد از سلام و خوشامدگویی به دوش شما کوله‌باری از مسائل خانوادگی می‌گذاشتم که هر دو با هم از سنگینی بار به زانو درمی‌آمدیم. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
دلم با شماست. می‌توانم تصور کنم به شما چه می‌گذرد. حتی جرئت نمی‌کنم به شما شب‌خوش بگویم چرا که می‌دانم حتما شب خوبی نیست. اما فردا شب می‌خواهم برای شما تکیه‌گاهی باشم. (با وجود اوضاع و مشکلات وحشتناک: خوشحالم که شما را می‌بینم!) مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
فکر می‌کنم ما باید تمامش کنیم. من خودم را به شما وابسته می‌کنم. من نمی‌توانم تمام روز منتظر دریافت پیغام از مردی باشم که وقتی می‌خواهد مرا ملاقات کند، رویش را برمی‌گرداند، که نمی‌‌خواهد با من آشنا شود و فقط از من پیغام نوشتاری می‌خواهد تا از لغات آن یک زن خیالی بیافریند، چرا که احتمالا زنانی را که در واقعیت با آنها سر و کار دارد بسیار عذاب می‌دهد. این‌طوری دیگر ادامه نمی‌دهم. این وضع رضایت‌بخش و خرسندکننده نیست. متوجه‌اید؟ مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
من عملا یکی از آن سه نفر هستم. اما متفاوت‌تر از آنچه شما تشریح کردید سه نفر نمی‌توانند با شماره کفش مشابه باشند. من متعجبم که برای شما در یک زمان هر سه آنها جذاب و جالبند. اما شما مردها این‌طوری هستید دیگر. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
خیلی وقت است برای من روشن است که شما یک زن خوشگل لعنتی هستید. «لعنت» شما می‌دانید که خوشگلید و تقریبا می‌خواهید دیگران هم بدانند که شما از خوشگلی خودتان باخبرید. شما بارها و بارها و گاهی هم در لابلای سطور، خود را این‌طور می‌نویسید. زنی که صد در صد مطمئن نباشد در این مورد بلوف نمی‌زند. حتی شما احساس توهین می‌کنید وقتی که آدم به خاطر شما که زنی چشمگیر و جالبید، بقیه خانم‌های حاضر را فورا فراموش نکند. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
امی عزیز، حواستان هست که ما مطلقا چیزی از همدیگر نمی‌دانیم؟ ما موجودات خیالی و انتزاعی می‌آفرینیم. تصاویر موهوم و خیالی از هم می‌سازیم. سوال‌هایی می‌پرسیم که همه جذابیتشان به این است که جواب داده نشوند. سعی می‌کنیم کنجکاوی همدیگر را تحریک کنیم. این کنجکاوی را تشدید بدهیم، به این شکل که قاطعانه آن را ناکام کنیم. سعی می‌کنیم در لابه‌لای سطور، لغات و در آینده حتما در بین حروف جوابمان را پیدا کنیم. با همه قوا سعی داریم دیگری را درست برآورد کنیم و همزمان با اهتمام زیاد مواظبیم که چیز زیادی را در مورد خودمان لو ندهیم. اصلا چه چیزی مهم است؟ هیچ چیز. ما هنوز چیزی در مورد زندگیمان نگفتیم؛ هیچ چیزی که زندگی روزمره از آن ساخته شده، چیزی که شاید برای یکی از ما ممکن بود مهم باشد… مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
لئوی عزیز، می‌ترسم در این مورد وارد جزئیات شوم. فقط لطفا به من بگویید: که شما احتمالا (آه) ، چطور بگویم، آن مردی نبودید که با بدنی مودار و هیکلی و قدی کوتاه و یک تی‌شرت سفید کهنه و یک پلیور تقلبی بنفش اسکی بسته به کمر و در گوشه کافه یک فنجان قهوه یا چیزی مثل این می‌نوشید؟ اگر شما او بودید، فقط بگویم که سلیقه‌ها فرق می‌کند. حتما زنان زیادی هستند که این تیپ مردها برایشان جالب است و فکر می‌کنم بالاخره یک زنی هم برای زندگی‌کردن با چنین مردانی پیدا می‌شود. اما باید اعتراف کنم: متاسفم، شما ممکن نبود تیپ مورد علاقه من باشید. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
لئوی عزیز، یک مشکلی هست: وقتی شما مرا شناسایی کنید، می‌دانید من چه شکلی هستم. وقتی من شما را شناسایی کنم، می‌دانم شما چه شکلی هستم. اما شما اصلا نمی‌خواهید بدانید من چه شکلی هستم و نگرانم که از قیافه شما خوشم نیاید. آیا این پایان داستان مهیج مشترک ماست؟ یا به نوعی دیگر بپرسم: آیا به یکباره می‌خواهیم ضرورتا همدیگر را شناسایی کنیم، تا این که دیگر برای هم ننویسیم؟ این هزینه بالایی برای کنجکاوی من است. به همین دلیل ترجیح می‌دهم ناشناخته باقی بمانم و تا آخر عمرم از شما پیغام دریافت کنم. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
الگوها وجود دارند زیرا شکستن آنها دردناک است. برای تغییر الگویی که به آن عادت داریم، به توانایی تحمل رنج و شجاعت خیلی زیادی نیاز است. گاهی اوقات، به نظر می‌رسد ادامه‌ی همان روال همیشگی، آسان‌تر از رو به رو شدن با ترسی شبیه آن است که بالا بپریم در حالی که احتمال دارد دیگر روی پاهایمان فرود نیاییم. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
وقتی ما خارج گود هستیم، برایمان آسان است که باور کنیم اگر ما بودیم و کسی با ما بدرفتاری می‌کرد، بدون لحظه‌ای فکر کردن، او را ترک می‌کردیم. آسان است که بگوییم اگر کسی با ما بدرفتاری می‌کرد، دیگر نمی‌توانستیم او را دوست داشته باشیم، در حالی که ما جای آن شخصی نیستیم که آن فرد بدرفتار را دوست دارد.
وقتی اولین بار، چنین چیزی را تجربه می‌کنیم، این که از فردی که با ما بدرفتاری کرده، متنفر شویم، کار چندان آسانی نیست زیرا بیشتر وقت‌ها آنها برای ما یک موهبت هستند.
ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
تو آدم بدی نیستی، رایل. من اینو می‌دونم. تو هنوز می‌تونی از من مراقبت کنی. وقتی ناراحتی، بذار برو. منم می‌رم. ما اون موقعیت رو ترک می‌کنیم تا این که تو اون قدر آروم بشی که بتونیم راجع به اون مسئله صحبت کنیم، باشه؟ تو هیولا نیستی. تو یه انسانی و ما به عنوان انسان، نمی‌تونیم انتظار داشته باشیم همه‌ی رنجی رو که داریم، تنهایی به دوش بکشیم. گاهی اوقات، می‌تونیم اونا رو با آدمایی که دوستمون دارن، تقسیم کنیم تا زیر بار تمام اونا خرد نشیم… ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
گاهی اوقات، دختر درونم واقعا یک‌دنده می‌شود و به من می‌گوید که نباید او را می‌بخشیدم. می‌گوید که باید همان بار اول، او را ترک می‌کردم و من گاهی اوقات، حرف‌هایش را باور می‌کنم اما بعد، آن بخشی از وجودم که رایل را می‌شناسد، متوجه می‌شود که هیچ ازدواجی کامل نیست. گاهی اوقات، لحظاتی هست که هر دو طرف، پشیمان می‌شوند و من نمی‌دانم اگر همان بار اول او را ترک می‌کردم، در مورد خودم چه احساسی پیدا می‌کردم. او هرگز نباید مرا هل می‌داد اما من هم کارهایی انجام دادم که چندان افتخارآمیز نبود. اگر همان موقع، او را ترک می‌کردم، آیا پیمان ازدواجمان را نشکسته بودم؟ در سختی و آسانی، من ازدواجم را به این سادگی خراب نمی‌کنم. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
زندگی چیز عجیبیه. ما چند سال وقت داریم که زندگی کنیم. پس باید هر کاری که می‌تونیم انجام بدیم تا مطمئن بشیم از این سال‌ها نهایت استفاده رو بردیم. نباید وقتمونو برای چیزایی تلف کنیم که شاید یه روزی اتفاق بیفتن یا شایدم اصلا هیچ‌وقت اتفاق نیفتن. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
تمام آدم‌هایی را که در زندگی‌ات دیده‌ای، مجسم کن. تعدادشان خیلی زیاد است. آنها مثل موج می‌آیند و جلو و عقب می‌روند. بعضی از موج‌ها خیلی بزرگ‌ترند. چیزهایی را از عمق دریا با خودشان می‌آورند و همان‌جا در ساحل رها می‌کنند. میان ذرات ریز ماسه، آثاری به جای می‌گذارند که حتی مدت‌ها بعد از آن که موج عقب‌نشینی می‌کند، نشان می‌دهد امواج آنجا بوده‌اند. گاهی اوقات، یک موج غیرمنتظره از راه می‌رسد، آدم را بالا می‌برد و دیگر برنمی‌‌گرداند. رایل، موج غیرمنتظره‌ی من بود و من همین حالا دارم بر فراز مکانی زیبا سُر می‌خورم. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
مطمئنم که در عشق میان دو بزرگسال نسبت به عشق میان دو نوجوان، حقیقت بیشتری وجود دارد. احتمالا پختگی، احترام و احساس مسئولیت بیشتری هم وجود دارد اما صرف نظر از این که عشق در سنین مختلف، در زندگی یک انسان، ماهیت مختلفی دارد، می‌دانم که به هر حال، همان تاثیر را دارد و بار آن روی شانه ها، دل و قلب انسان در هر سنی که باشد، احساس می‌شود. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
لبخند می‌زنم. چشم‌هایش را می‌بندد اما من چشم‌هایم را باز نگه می‌دارم و به او خیره می‌شوم. چهره‌اش از آن چهره‌هایی است که آدم از نگاه کردن به آن اکراه دارد، چرا که آدم را در خود غرق می‌کند. وقتی فکرش را می‌کنم، می‌بینم می‌توانم دائم نگاهش کنم. نمی‌توانم عادی باشم و نگاهم را از او برگردانم زیرا او مال من است. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
شاید اگه چند ماه پیش بود، می‌تونستیم به همین روابط سرسری ادامه بدیم. تو می‌تونستی بری و منم به راحتی می‌تونستم برم سر زندگیم اما موضوع مال چند ماه پیش نیست. تو خیلی صبر کردی و اجزای زیادی از من، توی وجودت انباشته شده… ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
سرم را تکان می‌دهم و همان‌طور که صدایم را پایین می‌آورم، می‌گویم: «متوجه نمی‌شی، مگه نه؟» در حال حاضر، شکست خورده‌تر از آنم که بتوانم به فریاد زدن بر سر او ادامه بدهم. «رایل، من دوستت دارم. شاید اگه چند ماه پیش بود، می‌تونستیم به همین روابط سرسری ادامه بدیم. تو می‌تونستی بری و منم به راحتی می‌تونستم برم سر زندگیم اما موضوع مال چند ماه پیش نیست. تو خیلی صبر کردی و اجزای زیادی از من، توی وجودت انباشته شده…» ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
نگران بودم که رابطه با تو، به مسئولیت‌هام اضافه کنه. همه‌ی عمرم از این مسئله دوری می‌کردم. شکست بعضی از مردم توی ازدواج، باعث شده بود اصلا حاضر نباشم توی چنین روابطی نقشی داشته باشم اما امشب متوجه شدم که خیلی از آدما دارن اون کارو اشتباه انجام می‌دن. چون اتفاقی که داره بین ما می‌افته، شبیه مسئولیت نیست. احساس می‌کنم مثل یه پاداشه و من در حالی به خواب می‌رم که فکر می‌کنم چی کار کردم که سزاوار چنین پاداشی بودم. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
من هدف‌های خودم را دارم و فعلا باید نگران آنها باشم. از اعماق قلب برایشان هیجان دارم. به هرحال، واقعا در زندگی‌ام برای یک مرد وقت ندارم. هیچ وقتی ندارم، نه. این جا دختری هست که سرش شلوغ است. من دختری هستم که برای خودش کار می‌کند و سر سوزنی به مردانی که بلوز و شلوار پزشک بیمارستان پوشیده‌اند، اهمیت نمی‌دهد. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
نفس عمیقی می‌کشم که آرام شوم. بادقت می‌گویم: «رایل، واقعا درِ بیست و نه تا خونه رو زدی که بتونی به من بگی فکر من زندگیتو جهنم کرده و دلت می‌خواد اصلا به من فکر نکنی؟ داری شوخی می‌کنی؟»
لب‌هایش را به هم فشار می‌دهد و پس از آن‌که حدود پنج ثانیه فکر می‌کند، آهسته سر تکان می‌دهد. «خب… آره» ؛ اما وقتی به زبون میاد، بدتر به نظر می‌رسه.
در حالی که عصبانی‌ام، می‌خندم. «برای این که خنده داره، رایل.»
ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
«اگه خونه‌ات اون‌جاست، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ دوست پسرت یا کس و کار دیگه‌ات این‌جا زندگی می‌کنن؟»
این جمله‌اش موجب می‌شود احساس کوچکی کنم. این نوع سر صحبت را باز کردن، خیلی دم دستی و ناشیانه است اما از ظاهر این مرد معلوم است که تبحرش در این کار، بیش از این‌هاست. برای همین، باعث می‌شود فکر کنم تبحرش را برای زنانی نگه داشته است که احساس می‌کند ارزشش را دارند.
ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
«من واقعا فکر می‌کنم این قابل احترامه، رایل. خیلی از مردم حاضر نیستن اعتراف کنن که اون‌قدر خودخواه هستن که نمی‌خوان بچه داشته باشن.»
سرش را تکان می‌دهد. «آره، من خیلی خودخواه‌تر از اونم که بتونم بچه داشته باشم و مطمئنا خیلی خودخواه‌تر از اونم که با کسی وارد رابطه بشم.»
«خب، چطوری جلوشو می‌گیری؟»
«هیچ‌وقت عشقی رو احساس نکردم. بیشتر برام مثل یه بار اضافی بوده.»
ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
وقتی رفتم به اتاق انتظار که به والدینش بگم بچه‌اشون زنده نمی‌مونه، اصلا دلم براشون نسوخت. دلم می‌خواست رنج بکشن. می‌خواستم به خاطر سهل‌انگاریشون و نگه داشتن یه تفنگ پر در جایی که دو تا بچه‌ی بی‌گناه بتونن بهش دسترسی داشته باشن، زجر بکشن. می‌خواستم بدونن که نه تنها یه بچه‌اشونو از دست دادن، بلکه کل زندگی بچه‌ای که تصادفی ماشه رو کشیده، خراب کردن. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
«وقتی خواهرم گفت چه اتفاقی افتاده، تنها چیزی که تونستم بهش فکر کنم، این بود که تونسته عکسشو بگیره یا نه. امیدوار بودم دوربین با خودش نیفتاده باشه پایین. چون می‌دونی، در این صورت، همه چیز بیهوده بوده. برای عشقت به عکاسی بمیری اما حتی نتونی آخرین عکستو که به قیمت جونت تموم شده، بگیری.» ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
قبلا بهترین روش تخلیه‌ی خشم برای من باغبانی بود. هر وقت دچار استرس می‌شدم، به حیاط خلوت می‌رفتم و هر گیاه هرزی پیدا می‌کردم، بیرون می‌کشیدم. اما از دو سال پیش که به بوستون نقل مکان کردم، حیاط خلوت و پاسیو ندارم و علف هرزی در دسترسم نیست. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
آرام آه می‌کشم، چشم‌هایم را می‌بندم و سرم را به دیوار گچی پشتم تکیه می‌دهم. به دنیا ناسزا می‌گویم که این آرامش تأمل برانگیز را از من دریغ کرد. حداقل کاری که دنیا می‌تواند در ساعت‌های پایانی امروز برایم انجام دهد، آن است که صدای پا، متعلق به یک زن باشد، نه یک مرد. اگر قرار است با کسی مصاحبت داشته باشم، ترجیح می‌دهم زن باشد. من به اندازه‌ی کافی قوی هستم و احتمالا در بیشتر موارد، می‌توانم خودم را کنترل کنم اما در حال حاضر، آن قدر راحتم که دلم نمی‌خواهد نصفه شبی، با یک مرد عجیب، روی پشت بام تنها باشم و آرامشم را از دست بدهم. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
از فکر ازدواج بیزارم. تقریبا سی‌سالمه اما هیچ علاقه‌ای به همسر داشتن ندارم. مخصوصا این که بچه نمی‌خوام. تنها چیزی که از زندگی می‌خوام، موفقیته؛ موفقیت زیاد. اما اگه اینو پیش کسی اعتراف کنم، خودخواه به نظر می‌رسم… ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
می‌گوید: «هیچ‌وقت آرزو کردی که کاش مردم روراست‌تر بودن؟»
«یعنی چطوری؟»
انگشتش را داخل شکاف دیوار گچی فرو می‌کند، با شستش آن را می‌تراشد و روی سکو می‌تکاند. «من احساس می‌کنم همه، خود جعلیشون رو نشون می‌دن. همه‌ی ما تو عمق وجودمون خراب و داغونیم. فقط، بعضیامون می‌تونیم اینو بهتر از بقیه پنهان کنیم.»
ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
«آدم بد وجود نداره. همه‌ی ما آدمایی هستیم که گاهی اوقات، کارای بد انجام می‌دیم.» فکر می‌کنم از بعضی جهات، حرفش درست باشد. هیچ‌کس به طور مطلق بد نیست و هیچ‌کس هم به طور مطلق خوب نیست. بعضی از آدم‌ها باید بیشتر سعی کنند که بدی‌هایشان را سرکوب کنند. ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
یک پایم را روی لبه پشت بام گذاشته‌ام و از طبقه‌ی دوازدهم، خیابان‌های بوستون را نگاه می‌کنم. نمی‌توانم به خودکشی فکر نکنم. نه، نه در مورد خودم. زندگی‌ام را آن قدر دوست دارم که بخواهم ادامه‌اش بدهم. بیشتر در مورد دیگران فکر می‌کنم و این‌که در نهایت، چطور تصمیم می‌گیرند به زندگیشان پایان بدهند. آیا بعدا برای این تصمیمشان تأسف می‌خورند؟ حتما درست پس از آن‌که به این کار اقدام می‌کنند و یک لحظه پس از آن که کار شروع می‌شود، هنگام سقوط آزاد سریع، کمی احساس پشیمانی می‌کنند. آیا در حالی که زمین به سرعت به طرفشان می‌آید، به زمین نگاه می‌کنند و می‌گویند: «عجب گندی زدم. چه فکر مزخرفی بود؟» فکر نمی‌کنم این طور باشد… ما تمامش می‌کنیم کالین هوور
مشکل آدم‌هایی مثل تو درست به علت این که خداوند موهبت خاصی به شما داده، این است که خودتان را سزاوار همه‌چیز می‌دانید. چون بهتر از بقیه هستید، خیال می‌کنید که همیشه باید اول صف باشید. نمی‌بینید عده‌ی زیادی به اندازه شما خوشبخت نیستند؛ اما واقعا برای پیداکردن جایشان در این دنیا جان می‌کنند. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
زمان می‌گذرد و وصال طعم اندوه دارد، زمان می‌گذرد و فراق رد اندوه به جا می‌گذارد، زمان می‌گذرد و شکست و موفقیت در عیار آنچه گذشته و دیگر نیست با تراز اندوه سنجیده می‌شود. تنها چیزی که به جا می‌ماند، موسیقی و ترانه‌ای است که فقط به قدر چند دقیقه، سیلاب‌های زمان و جوانی حرام‌شده را مهار می‌کند. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
اگر در خانه تنها باشم، دم به دم بی‌قرارتر می‌شوم و این فکر آزارم می‌دهد که دارم یک‌جایی برخورد مهمی را از دست می‌دهم؛ اما اگر در جای دیگری مرا به حال خود بگذارند، اغلب این احساس خوب را دارم که در آرامش به سر می‌برم. دوست دارم که با هر کتابی که دم دست باشد، توی کاناپه ناآشنایی فرو بروم. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
منظورت از این که تازه چهل‌وهفت سالت شده چیه؟ این ”تازه “چیزی است که زندگی‌ات را خراب کرده. تازه، تازه، تازه! تازه برایم بهترین کار را می‌کند! تازه چهل‌وهفت سال! طولی نمی‌کشد که شصت‌وهفت سالت بشود و” تازه“ در محافل کوفتی بگردی و سعی کنی یک سقف‌کوفتی بالای سرت داشته باشی! ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
مدیرهای کافه همیشه به ما می‌گویند: فقط سازت را بزن و دهنت را ببند. این‌جوری جهانگردها متوجه نمی‌شوند ایتالیایی نیستی. لباست را بپوش، عینکت را بزن، موهایت را به پشت سر شانه کن، هیچ‌کس فرقش را نمی‌فهمد. فقط دهن وا نکن. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
مردی امریکایی زنش را ترک می‌کند. از یک‌یک شهرها که می‌گذرد، فینکس، آلبو کرک، اکلاهما، مصرع‌به‌مصرع مدام به یاد اوست؛ در جاده‌ای طولانی می‌راند، طوری‌که مادرم هرگز نمی‌توانست. مطمئنم که مادرم این‌طور فکر می‌کرد: کاش ما هم می‌توانستیم این‌جور همه‌چیز را ترک کنیم! کاش غم و غصه همین بود! ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
نگاهی به همسایه‌هایتان بیندازید، اگر برحسب اتفاق یکی در ساختمان بمیرد؛ به‌طور مثال سرایدار ناگهان بمیرد. بی‌درنگ همگی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، به جنب‌وجوش می‌افتند، از این و آن سوال می‌کنند، دل می‌سوزانند، خبر مرگش در دست چاپ است و نمایش سرانجام آغاز می‌شود… سقوط آلبر کامو
هر فرد برای بدست‌آوردن حق داوری درباره دیگران، می‌بایست اول خودش را مورد داوری قرار دهد. از آنجا که کار هر داوری سرانجام به توبه‌کردن می‌رسد، باید راهی معکوس در پیش گیرد تا بتواند پس از توبه‌کردن، به داوری درباره دیگران بپردازد. سقوط آلبر کامو
یکی از اطرافیانم آدم‌ها را به سه گروه تقسیم می‌کرد: آنهایی که ترجیح می‌دهند هیچ چیزی برای پنهان‌کردن در دل نداشته باشند تا مجبور به دروغ‌گفتن نشوند، آنهایی که دروغ‌گفتن را به نداشتن چیزی برای پنهان‌کردن ترجیح می‌دهند و سرانجام، کسانی که دوست دارند هم دروغ بگویند و هم رازهای درونیشان را برای خودشان نگه دارند. سقوط آلبر کامو
بله، آدم می‌تواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشق‌شدن درآورد، به هم‌نوعش آسیب برساند، توی روزنامه‌ها لاف بزند و خودنمایی کند، خیلی ساده در حال بافتن چیزی از همسایه‌اش بدگویی کند یا بعضی کارها را ادامه دهد فقط برای این که ادامه داده باشد… سقوط آلبر کامو
ما راز دلمان را کمتر با آنهایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیشتر از هم‌نشینی با آنها می‌گریزیم. برعکس، خیلی‌وقت‌ها با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم؛ چون در این صورت باید به ناتوانیمان اعتراف‌کنیم. ما فقط دلمان می‌خواهد دیگران دل به حالمان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم، تشویقمان کنند. به‌طورخلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان آسیب‌رساندن را داشته‌باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را. سقوط آلبر کامو
ثروت، شما را از میان جمعیت انبوه توی مترو رها می‌سازد تا ببرد در خودرومجللی سوارتان کند، ببردتان در باغ‌هایی محافظت‌شده یا در واگن‌های تخت‌خواب‌دار قطار یا اتاقک‌های شکوهمند کشتی‌ای مسافربری از شما نگهداری کند. البته داشتن ثروت، هنوز دلیل بر تبرئه‌شدن نیست، بلکه مهلتی است برای به تعویق‌انداختن حکم محکومیت که بدست‌آوردنش همواره ارزشمند است. سقوط آلبر کامو
مردانی که به راستی از حسادت رنج می‌برند، هیچ‌کاری برایشان فوری‌تر و حیاتی‌تر از عشق‌ورزیدن به زنی که گمان می‌کنند آنها را ترک‌کرده نیست. البته می‌خواهند بار دیگر مطمئن شوند گنجینه ارزشمندشان همچنان به خودشان تعلق دارد. به گونه‌‌ای می‌خواهند آن را در تصاحب خود داشته باشند. اما این واقعیت هم وجود دارد که بی‌درنگ پس از آن کمتر احساس حسادت می‌کنند. سقوط آلبر کامو
اگر آدمی را برای تلاش‌هایی که به خرج داده تا هوشمند یا سخاوتمند شود اندکی تحسین کنید، باعث خوشحالی‌اش می‌شوید؛ اما برعکس، اگر از سخاوتمندی ذاتی‌اش تعریف کنید، شکوفا می‌شود. همچنین به طرز معکوس اگر به جنایتکاری بگویید جرمی که مرتکب شده، ناشی از سرشت و شخصیتش نیست بلکه به علت شرایط ناگواری بوده که در آن قرارگرفته، به شدت از شما سپاسگزار خواهد شد. هنگامی هم که در دادگاه از او دفاع می‌کنید، موقعیت را برای گریه‌کردن مناسب می‌بیند. سقوط آلبر کامو
هرگز به دوستانتان زمانی که از شما می‌خواهند با آنها روراست و صمیمی باشید، اعتماد نکنید. آنها فقط امیدوارند در حسن‌نظری که درمورد خودشان دارند، تاییدشان کنید و علاوه بر این به آنها اطمینان بدهید می‌توانند به قولی که داده‌اید تا با آنها روراست و صمیمی باشید، حساب کنند. سقوط آلبر کامو
اگر دوستی از شما خواست با او روراست و صمیمی باشید، در چنین موقعیتی تردیدی به دل راه ندهید، قول بدهید که راستگو باشید اما به بهترین شکلی که ممکن است دروغ تحویلشان بدهید. به این ترتیب هم به علاقه‌ی فراوانشان پاسخ می‌دهید و هم محبتشان را به شیوه‌ای دوگانه به آنها ثابت می‌کنید! سقوط آلبر کامو
شرافتمند یا باهوش‌بودن مادرزادی درخور تمجید نیست؛ همچنین مسئولیت کسی‌ که سرشت جنایتکاری دارد از کسی که برحسب تصادف مرتکب جنایتی شده، کمتر نیست. اما این حقه‌بازها در پی بخشیده‌شدن هستند؛ یعنی نداشتن هیچ‌گونه مسئولیتی بی‌آنکه شرمنده باشند. بنابراین توجیه‌هایی از طبیعت و عذر و بهانه‌هایی از موقعیت‌ها را حتی اگر با هم متضاد باشند، پیش می‌کشند. مهم برایشان این است که بی‌گناه شناخته شوند، فضیلت‌های مادرزادیشان مورد تردید قرارنگیرد و خطایشان که از بداقبالی تصادفی ناشی شده، زودگذر و بی‌اهمیت تلقی پشود. سقوط آلبر کامو
مردم، شتاب‌زده درباره‌‌تان داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرارنگیرند. طبیعی‌ترین فکری که در چنین موردهایی به ذهن آدم می‌رسد، فکری ساده‌دلانه که انگار از ژرفای وجود به سراغش می‌آید، مسئله‌ی بی‌گناه‌بودنش است. از این دیدگاه مانند آن فرانسوی بی‌نوا و ساده‌دلی هستیم که در بوخنوالد، یعنی اردوگاه مرگ‌نازی‌ها، پافشاری می‌کرد درخواست‌نامه‌ای تسلیم منشی آنجا که خودش هم جزو زندانی‌ها بود بکند تا نامش را در دفتر تازه‌واردها به اردوگاه ثبت‌کنند. درخواست‌نامه؟ منشی و رفقایش به او می‌خندیدند: ”فایده‌ای ندارد رفیق! اینجا کسی هیچ‌درخواستی نمی‌تواندبکند. “فرانسوی ساده‌دل هم می‌گفت:” آخر می‌دانید، مورد من کاملا استثنائی است، من بی‌گناهم! “ سقوط آلبر کامو
آدم‌ها با دلیل‌هایتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هایتان متقاعد نمی‌شوند، مگر هنگامی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند. فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوء‌ظنشان قرار بگیرید. آنوقت اگر فقط این اطمینان خاطر وجود می‌داشت که بتوانید از تماشای این نمایش لذت ببرید، به زحمتش می‌ارزید که به آنها، آن‌چه را نمی‌خواهند باور کنند، ثابت و با این کار حیرت‌زده‌شان کنید. سقوط آلبر کامو
شما می‌میرید و آشنایان، از موقعیت استفاده می‌کنند تا برای این اقدامتان انگیزه‌هایی ابلهانه یا پیش پا افتاده بتراشند. کسانی که جانشان را فدا می‌کنند، باید میان از یادها رفتن، مسخره‌شدن یا مورد سوء‌استفاده قرارگرفتن یکی‌اش را انتخاب کنند؛ اما این که به انگیزه‌ی واقعی مردم پی‌ببرند، هرگز. سقوط آلبر کامو
خیلی‌ها بر این باورند که که با مردن، عزیزانشان را تنبیه می‌کنند، ولی در اشتباهند؛ چون آزادیشان را به آنها برمی‌گردانند! پس همان بهتر که شاهد این امر نباشند. البته بدون درنظرگرفتن اظهارنظرهای ناخوشایندی که دیگران نسبت به این کار آدم می‌کنند؛ حرف‌هایی از قبیل: ”خود را کشت چون نتوانست تحمل کند…“ سقوط آلبر کامو
شما خودتان را می‌کشید و برایتان اهمیت ندارد باورتان کنند یا نه؛ چون دیگر زنده نیستید که شاهد تعجب یا پشیمانی اطرافیان که زودگذر هم هست باشید و نیز نمی‌توانید در مراسم تشییع و خاک‌سپاریتان که همه آرزو دارند به چشم خود ببینند، شرکت کنید. برای این که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد. سقوط آلبر کامو
در مورد من، به هر حال آن راهبه‌ی پرتغالی نبودم که نامه‌های پرسوزوگدازی برای افسری فرانسوی که او را فریفته بود می‌نوشت. البته آدم خشک و بی‌احساسی هم نبودم، اگرچه باید این‌گونه می‌بودم. برعکس، فردی دل‌نازک بودم که با کوچکترین احساس تأثری، اشکم جاری می‌شد… سقوط آلبر کامو
روزی به راننده‌ای که از من تشکر کرد چون کمکش کرده بودم، جواب‌دادم: هیچ‌کس این کار نمی‌کرد! البته منظورم این بود که هر کسی می‌توانست این کار را بکند. اما این اشتباه لفظی مانند بار سنگینی روی دلم ماند. از نظر شکسته‌نفسی به‌راستی رودست نداشتم… سقوط آلبر کامو
حقیقت این است که هر آدمی، -همان‌طور که می‌دانید- در این خواب‌وخیال است که هفت‌تیرکش و دزد سرگردنه‌ای گردن‌کلفت باشد و فقط با خشونت به جامعه حکم براند. چه اهمیتی دارد؟ مگر این‌طور نیست که آدم با سرشکسته‌کردن روحش به هدفش برسد و بر دنیایی حکم‌روایی کند؟ پس از چنین کاری، به راستی دشوار است آدم خود را دوستدار عدالت و پشتیبان برگزیده‌ی بیوه‌زنان و بچه‌های یتیم بداند… سقوط آلبر کامو
من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشم، ولی سرانجام آنها را از یاد می‌بردم. آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند. در این حال، بر حسب خلق‌وخوی خودش، بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین یا بی‌غیرتی‌ام را تحقیر می‌کرد، بی آن که فکر کند انگیزه‌ی من ساده‌تر از این‌ها بود؛ من همه چیز حتی نام او را از یاد برده بودم. سقوط آلبر کامو
شما که با این جمله آشنایی دارید؟: ”آدم جواب پدرش را نمی‌دهد! “ از نظری این جمله عجیب و غیرعادی است. آدم در این دنیا به چه کسی جز آن که دوستش دارد جواب می‌دهد؟ از طرف دیگر حرفی است متقاعدکننده. باید به هر حال یک نفر باشد که حرف آخر را بزند. در غیر اینصورت، هر کسی می‌تواند با هر استدلالی مخالفت کند، آخر سر هم به جایی نخواهد رسید. برعکس، اقتدار همه چیز را حل و فصل می‌کند. سقوط آلبر کامو
با مردی آشنا بودم که بیست سال از عمرش برای زنی خنگ هدر داد. همه چیزش را فدای او کرد؛ دوستانش، کارش، حتی نواخت منظم زندگی‌اش را و یک شب هم به من اعتراف کرد هرگز آن زن را دوست نداشته. فقط از تنها بودن کسل می‌شده، مانند بسیاری از آدم‌ها. بنابراین زندگی پر دردسر و فاجعه‌باری برای خودش درست کرده بود. توضیحی که بیشتر آدم‌ها درمورد این‌گونه کارها و رفتارهایشان می‌دهند، این است که به هر حال باید رویدادهایی در زندگی وجود داشته باشد تا زندگی به صورت یکنواخت و کسل‌کننده درنیاید، ولو پایبندی و اسارت بدون عشق؛ حتی جنگ یا مرگ باشد. بنابراین زنده باد به خاک‌سپاری‌ها… سقوط آلبر کامو
آیا تا به حال برایتان پیش آمده که ناگهان به همدلی، به کمک و به دوستی احتیاج پیدا کرده باشید؟ من یاد گرفته‌ام به ابراز همدلی دیگران بسنده کنم؛ این‌گونه همدلی را خیلی آسان‌تر می‌توان به دست آورد و هیچ تعهد یا مسئولیتی ایجاد نمی‌کند. سقوط آلبر کامو
می‌دانید چرا نسبت به کسانی که از دنیا رفته‌اند، منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است: چون نسبت به آنها دیگر دینی نداریم! ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقتمان هرطور که می‌خواهیم، استفاده کنیم. به طور خلاصه در یک مجلس مهمانی یا هم‌نشینی با یاری مهربان، به تحسین از فرد درگذشته بپردازیم اما اگر مجبور به انجام چنین کاری شویم، فقط از راه مراجعه به حافظه انجام خواهد گرفت و حافظه هم در این‌گونه موارد، ضعیف است. سقوط آلبر کامو
به دست آوردن دوستی چندان ساده نیست. کسب آن، زمان زیادی لازم دارد و دشوار هم هست؛ اما وقتی به دست آمد، دیگر امکان از دست دادنش وجود ندارد، باید با آن مواجه شد. به ویژه باورتان نشود که دوستانتان وظیفه‌دارند هر شب به شما تلفن کنند تا بدانند به راستی آن شب قصد خودکشی ندارید یا ساده‌تر از این هم‌نشین و هم‌صحبتی نمی‌خواهید یا تصمیم نگرفته‌اید از خانه بیرون بروید. اما نه! اگر آنها تلفن کنند خیالتان آسوده، شبی خواهدبود که می‌دانید تنها نیستید یا به شما خوش می‌گذرد و زندگی بر وفق مرادتان است. سقوط آلبر کامو
راه درستی را در پیش گرفته بودم و همین هم برای آرامش وجدانم کافی بود. احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق به جانب بودن، شادی برای خود احترام قائل بودن، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند یا به پیشرفتمان کمک می‌کنند. سقوط آلبر کامو
روزها بود که دیگر نامه‌ای نفرستاده بود. آن شب به این مسئله فکر کردم و به خودم گفتم شاید از این‌که معشوقه‌ی یک مرد محکوم به مرگ باشد، خسته شده است. درضمن از ذهنم گذشت که شاید مریض شده یا مرده باشد. این چیزها پیش می‌آیند. تازه از کجا می‌توانستم بدانم، چون سوای تنمان که حالا از هم جدا بود، چیزی نبود که ما را به هم مربوط کند یا حتی ما را به یاد هم بیندازد. به هر حال، از آن لحظه به بعد، یاد کردن ماری دیگر برایم معنایی نداشت. من به مرده‌ی او علاقه‌ای نداشتم. به نظرم این کاملا طبیعی است؛ درست همانقدر طبیعی که می‌دانستم وقتی من هم بمیرم، همه فراموشم می‌کنند. بیگانه آلبر کامو
جایی خوانده بودم که آدم در زندان، بالأخره زمان را گم می‌کند. اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را متوجه نشدم، متوجه نشدم چطور روزها می‌توانند در آن واحد هم کوتاه باشند، هم طولانی. بی‌تردید طولانی برای گذراندن، اما آن‌قدر کش‌دار که دست‌آخر با هم قاطی می‌شوند. دیگر اسم ندارند. تنها کلماتی که برایم معنا داشتند، دیروز و فردا بود. بیگانه آلبر کامو
گفتم آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند زندگیشان را عوض کنند. هر زندگی حسن خودش را دارد و من از زندگی‌ام، این‌جا، به هیچ‌وجه ناراضی نیستم. دمغ شد و گفت: هیچ‌وقت به هیچ سوالی جواب سرراست نمی‌دهم، هیچ جاه‌طلبی ندارم و همین کارم را خراب می‌کند. بیگانه آلبر کامو
ماری آمد پیشم و پرسید که آیا حاضرم با او ازدواج کنم؟ جواب دادم برایم فرقی ندارد، اما اگر او بخواهد ازدواج می‌کنیم. بعد پرسید که دوستش دارم یا نه. همان جواب دفعه ی پیش را به او دادم و گفتم راستش را نمی‌دانم، اما گمانم دوستش ندارم. گفت در این صورت پس چرا با من ازدواج می‌کنی؟ برایش توضیح دادم این امر هیچ اهمیتی ندارد، اما اگر او مایل باشد ما می‌توانیم ازدواج کنیم. تازه، او بود که پیش‌قدم شده بود و می‌خواست با من ازدواج کند و تنها کاری که از من برمی‌آمد این بود که بگویم باشه! بعد او خاطرنشان کرد که ازدواج امر مهمی است. بیگانه آلبر کامو
لباس بر روی چوب‌لباسی، پژمرده و پلاسیده می‌شود و همان‌طور زندگیمان وقتی در انتظار به سر می‌بریم. بله، در انتظار ماندن، زندگی را به پژمردگی می‌کشد، انتظار هر چه باشد. مثلا منتظر یک حرکت ساده یا باز شدن دری یا آن چیز که نمی‌خواهم حتی نامش را بر لب بیاورم. (منظور عشق است) سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
زمانی که برمی‌گردیم، فقط به طور گذرا چهره‌ها را می‌بینیم و حواسمان زود می‌رود جای دیگر. یعنی نگاهی که به پشت سرمان می‌اندازیم، حرکتی سطحی است؛ چون جسم چندان دخالتی ندارد. از روبرو جریان فرق دارد؛ زیرا حتی وقتی از او دور شدی، ناخواسته حس می‌کنی روح و جانت خمیده می‌شود و یک احساس تاسف و پشیمانی وجودت را به شدت فرامی‌گیرد. دلیلش را هم نمی‌دانی، تاسف برای چه؟ چرا باید حتی وقتی دور شدیم، در برابر آن لپ‌های باد کرده، گردن فرورفته در قوس لباس و پالتو مقاومت کنیم؟ چرا به این حصار انسانی که در حال نوسان است و به ما لبخند می‌زند توجه نکنیم؟ سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
روزی دارید توی خیابان برای خودتان قدم می‌زنید که ناگهان چهره‌ای شما را جذب و گرفتار می‌کند. ما در زندگی، مدام جذب چهره‌ها می‌شویم و نمی‌دانیم چرا چشم‌بسته تن به آن جاذبه می‌دهیم. چه امید و انتظاری داریم؟ هیچ مکانی نیست که این‌چنین دست‌نیافتنی باشد و آن‌چه که خیال می‌کنیم نزدیک است، نزدیک نیست. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
آری، ما سعی داریم با برس، سوزن و سایر لوازم آرایش همراه خود، نقص صورتمان را پنهان کنیم تا با ترمیم ظاهرمان از آشفتگی و جنون فاصله بگیریم. سابق، وقتی چهره‌ای فاقد لطف و زیبایی بود، آن را سامان‌دهی می‌کردند. یعنی چارچوب مناسبی برای آن قیافه به وجود می‌آوردند و به صاف‌کاری می‌پرداختند؛ اما زیر و بم‌سازی‌شان غلط یا ناجور از کار درمی‌آمد، زیرا قادر نبودند پیوند میان چهره، بینی و تنهایی نگاه را درست ترمیم کنند. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
آیا در زندگی واقعی چنین رفتار مملو از پشیمانی که در کتاب‌ها و فیلم‌ها می‌بینیم، مشاهده می‌شود؟ آیا در زندگی واقعی، مردی وجود دارد که از قطار پایین بپرد و با عجله از پله‌های منزلش بالا رود تا پیش زنش بازگردد؟ خیر، من چنین بازگشت و مراجعتی را باور نمی‌کنم. ما در زندگی واقعی هرگز به موقع برنمی‌گردیم. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
وقتی دعوایمان می‌شد، شوهرم از اتاق بیرون می‌رفت. بله، آریل همیشه اتاق را ترک می‌کرد. بگو نگو که پیش می‌آید، مردها اتاق را ترک می‌کنند. مثل این‌که نمی‌خواهند حرفی بزنند و استدلال کنند. آنها اتاق را ترک می‌کنند تا شاید عدم حضورشان ما را نابود کند. گاهی آریل، نه تنها از اتاق، بلکه از خانه بیرون می‌رفت. او عمدا در خانه را به شدت می‌کوبید، دوست داشت دیوارها بلرزند. آریل هرگز برنمی‌گشت؛ چون به جا و به موقع برنمی‌گشت. منظورم این است او زمانی به خانه بازمی‌گشت که مراجعتش مفهوم پشیمانی و تاسف را نداشته باشد. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
دیرزمانی به فعالیتی که کار می‌نامیم، باور داشتم. ولی بالأخره متوجه شدم این هم شگردی است برای فراموش کردن مرگ. فعالیت و کار، جنب و جوش و بدو بدوهای بی‌وقفه می‌تواند ما را مدتی سرگرم یا مشهور کند، اما روزی می‌رسد که کار دیگر قادر نیست نجاتمان دهد و می‌بینی که سمینار، تدریس و سخنرانی از چشمت می‌افتد و بازی به پایان می‌رسد. تو می‌نشینی و پرونده‌ها، اوراق انباشته شده، مجلات، چک‌نویس‌ها، رساله‌ها و کاغذها را می‌گردی. بله و تو با مشاهده ی کاغذها، نامه‌ها، دعوت‌نامه‌ها، تجلیل‌ها، کارت عضویت فلان‌جا و همه‌جا، برنامه این یا آن فردا، احساس می‌کنی که شدیدا دلت گرفته… سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
آدم می‌تواند جهت و آهنگ زیستن خویش را شکل بدهد؛ اما در نهایت، از جاده خارج می‌شود. یعنی ما در برابر ناتوانی‌ها و آشفتگی‌ها مدتی می‌ایستیم و مسیر و روندی را دنبال می‌کنیم؛ ولی روزی می‌رسد که همه چیز را به هم می‌زنیم. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
هرگز پزشکان، وضعیت واقعی بیمار خود را مشاهده نمی‌کنند؛ زیرا اغلب بیماران تظاهر می‌کنند، نه به خاطر بزرگ‌منشی، تکبر یا حتی جسارتشان بلکه برعکس، به دلیل ناتوانی‌شان. آنان تظاهر می‌کنند چون مایلند خاطرجمع و مطمئن شوند و به تشخیص پزشک، کم اهمیت جلوه بدهند. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
زمانی که ساندرین مرا تنها گذاشت، با خودم گفتم که باید ده کیلو لاغر شوم و تمام کتاب «کمدی انسانی بالزاک» را بخوانم. آری، همین کار را کردم و نتیجه‌اش ماری کلود بود. پس می‌بینی، مثبت بودن ضرر ندارد. حاصلش عشق شد. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
عشق، دستاورد زندگی است؛ چیزی گویا است که به خود اعتبار و معنا می‌بخشد. خیلی چیزها می‌تواند گویا و حاوی معنا باشد، اما زندگی در کل بی‌معناست. در واقع، کل هیچ مفهومی ندارد ولی هر جزء معنادار است. گفتارم منطقی و از هر چیزی محکم‌تر است. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
کلا من آدم‌هایی که مشت بر روی میز می‌کوبند، تحمل نمی‌کنم. کسانی که برای تصریح یا تایید افکارشان متوسل به ساعدها و کف دست خود می‌شوند، ابلهانه‌ترین رفتار را دارند. من آدم‌های متواضع را می‌پسندم؛ یعنی اشخاصی که حضورشان نامحسوس و ظریف است. سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
برخی انسان‌های اندیشمند و رنجدیده که بس بیش از دیگران به روشنی امید افروخته‌اند، خیلی زود به این کشف می‌رسند که افسوس، این روشنی نه از ساعت‌هایی که انتظارشان را می‌کشیم بلکه از دل‌های خود ما برمی‌آید که لبریز از پرتوهایی‌اند که در طبیعت یافت نمی‌شوند و آنها را موج موج بر طبیعت می‌افشانند؛ بی آن که در آن آتشی روشن کنند. این افراد دیگر این نیرو را در خود نمی‌بینند آنچه را که می‌دانند قابل آرزو نیست، آرزو کنند یا بکوشند به رویاهایی برسند که وقتی بخواهند آنها را در بیرون از خود بچینند، در درون دلشان پژمرده خواهد شد. این آمادگی غم‌آلود، هنگام دلدادگی به نحوی استثنایی افزایش می‌یابد و توجیه می‌شود. تخیل پی در پی به سراغ امیدهای عشق می‌رود و در نتیجه دلسردی‌هایش را هرچه حادتر می‌کند. عشق ناکام، هم رسیدن ما را به شادکامی محال می‌کند و هم نمی‌گذارد نیستی‌اش را کشف کنیم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
دریا به تخیل ما طراوت می‌دهد؛ چون ما را به فکر زندگی آدمها نمی‌اندازد، اما جانمان را شادمان می‌کند. چون او هم، چون جان ما الهام بیکران و ناتوان است؛ جهشی است که سقوط‌ها بی‌وقفه می‌شکندش؛ شکوه ای ابدی و ملایم است. این‌گونه چون موسیقی افسونمان می‌کنند که اثر چیزها را چون زبان در خود ندارند. از آدمها چیزی به ما نمی‌گوید، بلکه حرکات جانمان را تقلید می‌کند. دل آدمی با موج‌های دریا و موسیقی اوج می‌گیرد و با آنها فرو می‌افتد؛ بدین‌گونه ناتوانی‌های خویش را فراموش می‌کند و از همنوایی درونی اندوه خویش و اندوه دریا تسکین می‌یابد که سرنوشت او و سرنوشت چیزها را با هم یکی می‌کند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
ساعتی که در آینده است، همین که حال شد، همه‌ی جاذبه‌هایش را از دست می‌دهد، که البته بازشان می‌یابد؛ اگر جان، اندکی گسترده و دارای چشم‌اندازهای روشن فضایی باشد و آن ساعت را پشت سر بر جاده‌های خاطره به جا گذاشته باشیم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
گرچه این مد عظیم عشق برای همیشه پس نشسته است، هنگامی که در درون خود به گردش می‌رویم، می‌توانیم صدف هایی شگرف و زیبا جمع کنیم؛ سپس گوشمان را به آنها بچسبانیم و با لذتی غم‌آلود و دیگر بدون هیچ دردی آواهای گسترده‌ی گذشته‌ها را بشنویم. آن‌گاه با مهربانی به کسی می‌اندیشیم که بیشتر از آن که دوستمان داشت، دوستش می‌داشتیم و دیگر برایمان «مرده‌تر از مرده» نیست؛ فقط مرده‌ای است که با مهربانی به یادش می‌آوریم. عدالت ایجاب می‌کند برداشتی را که از او داشتیم، اصلاح کنیم و به قدرت متعال حق، روح دلدار در دلمان دوباره جان می‌گیرد تا در برابر محکمه‌ی آخرتی ظاهر شود که دور از او با آرامش، با چشمان پر از اشک برپا می‌کنیم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
آدمی، پس از آن که به ما رنج بسیار داده، دیگر برایمان هیچ چیز نیست. بنابراین می‌توان گفت که به اصطلاح عوام، «برای ما مرده است.» مردگان را هنوز دوست داریم و برایشان گریه می‌کنیم، دیرزمانی جاذبه‌ی مقاومت‌ناپذیر افسونی را حس می‌کنیم که بعد از خودشان باقی می‌ماند و اغلب ما را به گورستان می‌کشاند. در عوض آدمی که همه بدی در حقمان کرده و از جوهره‌اش اشباع شده ایم، دیگر نمی‌تواند حتی سایه‌ی رنج یا شادمانی‌ای را روی ما بیندازد. برایمان از مرده هم، مرده‌تر است. پس از آن که او را تنها چیز ارزشمند این جهان دانستیم، پس از آن که لعنتش کردیم، پس از آن که خوارش شمردیم، دیگر محال است بتوانیم داوری‌اش کنیم و خطوط چهره‌اش را چشم حافظه‌مان دیگر به زحمت تشخیص می‌دهد، بس که زمانی طولانی بیش از حد به آنها خیره بوده و خسته شده است. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
می گویند مرگ آنهایی را که می‌برد، زیبا و حسن هایشان را دو چندان می‌کند؛ اما باید گفت که معمولا این زندگی بوده که به آنان لطمه می‌زده است. مرگ، این شاهد پارسا و پاکدامن، بر اساس حقیقت و نیکوکاری به ما می‌آموزد که در هر انسانی، معمولا خوبی بیشتر از بدی است. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست