بریده‌هایی از رمان جنگجوی عشق

نوشته گلنن دویل ملتن

اولین گریزگاه‌ام کتاب بود. آه، کتاب! عاشق کتاب بودم. هرجا می‌رفتم یک کتاب با خود می‌بردم. توی استخر، پیش پرستار، خانه دوست‌هام؛ وقتی شرایط خوب نبود. مدام گوشه‌ای را برای کتاب خواندن پیدا می‌کردم. آن‌جا بودم ولی اصلا آن‌جا نبودم. از کتاب یاد گرفتم چطور نامرئی شوم، که چطور توی یک دنیای راحت غیر از این دنیای مادی زندگی کنم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
من هیچ‌وقت عشق حقیقی را تجربه نکردم، چون رنج حقیقی را تجربه نکرده‌ام. اگر رنج هم مثل عشق فضایی باشد که فقط آدم‌های شجاع می‌توانند آن‌را ببینند، چه؟ اگر هر دو - رنج و عشق - به ماندن روی زیرانداز نیاز نداشته باشند چه؟ اگر این درست باشد، پس به جای کلیک روی رنج، باید روی دکمه‌های راحت‌تری کلیک کنم. شاید بی‌احساسی، مرا از دو چیز که به خاطرشان متولد شده‌ام، دور می‌کند: یادگرفتن و عشق‌ورزیدن. می‌توانم خیلی راحت این دکمه‌ها را فشار بدهم و تا وقتی می‌میرم، هیچ رنجی نکشم، اما بهای این تصمیم شاید این باشد که هیچ‌وقت یاد نگیرم، هیچ‌وقت عاشق نشوم، و واقعا زنده نباشم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن