arash_phdk

۲۷۹ نقل قول
از ۷ رمان و ۶ نویسنده
اگه این‌قدر به‌ش علاقه‌مندی باید یه‌جوری حالیش کنی. این‌جوری دست‌کم می‌فهمی کجای کاری. در هر صورت نباید به این راحتی امیدت رو از دست بدی. این رو بدون، دخترها عادت‌شونه با دست پس بزنن و با پا پیش بکشند. نباید دست ردشون رو زیاد جدی بگیری. ضمناً، این‌که همون اول به‌ت جواب مثبت نداده نشون می‌ده که چقدر عزت‌نفس داره. اون داره عزم و اراده‌ت رو می‌سنجه. شک ندارم. خروس توی مرغدونی دیدی، حواست بوده چه‌طور پرهای دمش رو به نمایش می‌گذاره؟ دخترها مثل مرغ می‌مونن، 😂 باید نظرشون رو جلب کرد. باید یه‌کم براش قیافه بگیری رودریک. پروژه خونین او (مدارک مرتبط رودریک مک‌ری) گرم مک‌ری برنت
«من به‌شخصه تا چند سال آینده قصد ازدواج ندارم. چرا جوون‌هایی مثل ما باید خودشون رو به یه بشقاب غذا محدود کنن وقتی این‌همه فراوونی نعمت هست؟»
نگاهش به دخترهایی بود که از کنارمان رد می‌شدند.
پروژه خونین او (مدارک مرتبط رودریک مک‌ری) گرم مک‌ری برنت
با لحنی تصنعی گفت: «این یکی از چیزهاییه که خدا برای امتحان ما می‌فرسته.»
چپ‌چپ نگاهش کردم. از آن دست جملاتی بود که اهل این ناحیه به‌کار می‌بردند.
گفتم: «فکر کنم خدا کارهای مهم‌تری از امتحان کردن ما داره.»
پروژه خونین او (مدارک مرتبط رودریک مک‌ری) گرم مک‌ری برنت
نکته‌ای است که هرگز نمی‌توانید در مورد مادر بودن درک کنید، مگر این‌که خود مادر باشید: شما یک مرد بالغ را مقابل خود نمی‌بینید با برگه‌ی جریمه و کفش‌های واکس‌نزده و زندگی عشقی بغرنج، بلکه بچه‌ای می‌بینید با ریش نتراشیده، نامرتب و خودرأی که اطرافیانش، زندگی‌اش به یک نفر تقلیل یافته است. من پیش از تو جوجو مویز
او خود دختری معمولی است. ولی اگر ریشه‌های تاریخی‌اش را دریابد، کمی کمتر معمولی خواهد بود. در این کره‌ی خاکی چند سالی بیش نخواهد زیست. ولی اگر تاریخ بشریت تاریخ حیات خود اوست، وی به تعبیری زنی چند هزار ساله است. دنیای سوفی (تاریخ فلسفه) یاستین گاردر
گوته شاعر آلمانی زمانی گفت: «کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد، تنگ‌دست به‌سر می‌برد.» دلم نمی‌خواهد تو به چنین وضع اسفناکی بیفتی. هرچه از دستم برآید می‌کنم که با ریشه‌های تاریخی‌ات آشنا شوی. این تنها راه آدم شدن است. تنها راه فراتر رفتن از میمون برهنه است. تنها راه جلوگیری از سرگردانی در فضای لایتناهی است. دنیای سوفی (تاریخ فلسفه) یاستین گاردر
فیلسوف واقعی موجود به‌کلی دیگری‌ست. فیلسوف می‌داند که به‌راستی خیلی کم می‌داند. برای همین مدام می‌کوشد به بصیرت حقیقی دست یابد. سقراط یکی از این آدم‌های کمیاب بود. می‌دانست درباره زندگی و درباره جهان هیچ نمی‌داند و نکته مهم: ناراحت بود که این‌همه کم می‌داند. دنیای سوفی (تاریخ فلسفه) یاستین گاردر
سوفسطائیان برای تعلیمات کم‌وبیش موشکافانه‌ی خویش پول می‌گرفتند، و این‌گونه آدم‌های سوفسطایی از دیرباز فراوان آمده و رفته‌اند. منظورم سیل آموزگاران و خودگماشتگان همه‌دانی است که به دانش اندک خود خرسندند، یا درباره مطلبی که هیچ نمی‌دانند به خود می‌بالند که بسی می‌دانند. دنیای سوفی (تاریخ فلسفه) یاستین گاردر
قاعده‌ی چهلم: عمری که بی‌عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید. حال آن‌که به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌ونهم: حتی اگر نقطه‌ها مدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا می‌رود، دزدی دیگر به دنیا می‌آید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار می‌گیرد. کل هیچ‌گاه دچار خلل نمی‌شود، همه‌چیز سرجایش می‌ماند، در مرکزش… هیچ‌چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی‌ماند، تغییر می‌کند. به جای هر صوفی‌ای که می‌میرد، صوفی‌ای دیگر می‌زاید. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌وهشتم: برای عوض کردن زندگی‌مان، برای تغییر دادن خودمان هیچ‌گاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هرگونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌وششم: از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمه‌ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام می‌گسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی‌جزا می‌ماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد. فقط به این ایمان بیاور. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌وپنجم: در این زندگی فقط با تضادهاست که می‌توانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود، ملحد با مومن درونش. شخص تا هنگامی‌که به مرتبه انسان کامل برسد پله‌پله پیش می‌رود. و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ می‌شود. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌وسوم: در این دنیا که همه می‌کوشند چیزی شوند، تو “هیچ” شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان‌طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌ودوم: همه پرده‌های میان‌تان را یکی‌یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن. به ویژه از بت‌ها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش! ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی سی‌ویکم: برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می‌گیرد. بعضی‌ها حادثه‌ای را پشت سر می‌گذراند، بعضی‌ها مرضی کشنده را؛ بعضی‌ها درد فراق می‌کشند، بعضی‌ها درد از دست دادن مال… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر می‌گذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم می‌آورند برای نرم کردن سختی‌های قلب. بعضی‌های‌مان حکمت این بلایا را درک می‌کنیم و نرم می‌شویم، بعضی‌های‌مان اما افسوس که سخت‌تر از پیش می‌شویم. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌ونهم: تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگی‌مان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم این بوده» ، نشانه جهالت است. تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دو‌راهی‌هاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش‌ها و راه‌های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگی‌ات حاکمی و نه محکوم آن. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌وهفتم: این دنیا به کوه می‌ماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را می‌شنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می‌آید. پس هر که درباره‌ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی همه‌چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌وششم: کائنات وجودی واحد است. همه‌چیز و همه‌کس با نخی نامرئی به هم بسته‌اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف‌تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان‌ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌وپنجم: فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشم‌داشت و حساب‌وکتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتاده‌ایم. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌وچهارم: حال‌که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به خاطر داشته باشد که خلیفه‌ی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته‌ی این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه‌ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌وسوم: زندگی اسباب‌بازی پر زرق‌وبرقی است که به امانت به ما سپرده‌اند. بعضی‌ها اسباب‌بازی را آن قدر جدی می‌گیرند که به خاطرش می‌گریند و پریشان می‌شوند. بعضی‌ها هم همین‌که اسباب‌بازی را به دست می‌گیرند کمی با آن بازی می‌کنند و بعد می‌شکنندش و می‌اندازندش دور. یا زیاده بهایش می‌دهیم یا بهایش را نمی‌دانیم. از زیاده‌روی بپرهیز. صوفی نه افراط می‌کند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را برمی‌گزیند. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌ودوم: عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آن‌جا برایش نمازخانه می‌شود. اما آدم دائم‌الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آن‌جا برایش میخانه می‌شود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیت‌مان است، نه صورت‌مان. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی بیست‌ویکم: به هر کدام ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا می‌خواست همه عینا مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم می‌آفرید. محترم نشمردن اختلاف‌ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی‌احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی نوزدهم: اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا این‌ها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل می‌شود. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی هجدهم: تمام کائنات با همه لایه‌ها و با همه بغرنجی‌اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادن‌مان باشد، بلکه صدایی است در درونِ خودمان. در خودت دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی هفدهم: آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکه ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک می‌شود، با آب تمیز می‌شود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمی‌شود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان می‌گیرد. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی شانزدهم: خدا بی‌نقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی پانزدهم: خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثه‌ای که تجربه می‌کنیم، هر مخاطره‌ای که پشت سر می‌گذاریم، برای رفع نواقص‌مان طرح‌ریزی شده است. پروردگار به کمبودهای‌مان جداگانه می‌پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی نهم: صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده‌نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. می‌دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی هشتم: هیچ‌گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می‌کند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه‌های دشوار باغ‌های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته‌ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته‌اش محقق نشده، شکر گوید. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی پنجم: کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد. با خودش می‌گوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق این‌طور است؟ تنها چیزی که عشق می‌گوید این است: «خودت را رها کن. بگذار برود!» عقل به آسانی خراب نمی‌شود. عشق اما خودش را ویران می‌کند. گنج‌ها و خزانه‌ها هم در دل ویرانه‌ها یافت می‌شود، پس هرچه هست در دل خراب است! ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی چهارم: صفات خدا را می‌توانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همه جا هست. همان‌طور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش می‌ماند. ملت عشق الیف شافاک
قاعده‌ی اول: کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می‌بریم، همچون آینه‌ای‌ست که خود را در آن می‌بینیم. هنگامی‌که نام خدا را می‌شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید به این معناست که تو نیز بیش‌تر مواقع در ترس و شرم به سر می‌بری. اما اگر هنگامی‌که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، بدین معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است. ملت عشق الیف شافاک
عشق در نظر کسی که عاشق نیست، کلمه‌ای خشک و توخالی است. نیمی فریب، نیمی سفسطه. آن‌که عاشق نیست عشق را نمی‌تواند درک کند، آن‌که عاشق است نمی‌تواند وصف کند. در این صورت، در جایی‌که کلمه‌ها توان ندارند، عشق را مگر می‌توان در قالب سخن ریخت. ملت عشق الیف شافاک
طبیعت ظالم است. به اشک چشم اهمیت نمی‌دهد. در آسمان، در دریا و زمین هر لحظه و همه‌جا بزرگ کوچک را، ظالم مظلوم را می‌بلعد. برای همین است که برای زنده ماندن فقط یک قاعده است: باید از دشمنت حیله‌گرتر و قوی‌تر باشی! اگر می‌خواهی سر در بدنت بماند و قلبت در سینه بتپد، باید بجنگی! ملت عشق الیف شافاک
بسیار اندک‌اند کسانی که به گیاهان خاردار و به‌ظاهر خشن تمایل دارند. حال آن‌که در این عالم دوای بیش‌تر دردها از این نوع گیاهان به دست می‌آید.
باغ عشق هم مگر این‌طور نیست؟ اگر فقط خوشی‌ها و راحتی‌ها را جمع کنیم و دشواری‌ها را رها کنیم، می‌توان این را «عشق» نامید. دوست داشتن زیبا و پس زدن زشت آسان‌ترین کار است. مهم این است که بتوانی هم خوب را دوست داشته باشی هم بد را؛ بدون این‌که بین‌شان فرق بگذاری.
ملت عشق الیف شافاک
در اصل قرن بیست‌ویکم چندان فرقی با قرن سیزدهم ندارد. هردوی این قرن‌ها را در کتاب‌های تاریخ این‌طور ثبت خواهند کرد: قرن اختلاف‌های دینی که مثل و مانندش دیده نشده، مبارزه‌های فرهنگی، پیش‌داوری‌ها و سوءتفاهم‌ها؛ بی‌اعتمادی، بی‌ثباتی و خشونتی که همه‌جا پخش می‌شود؛ و نیز نگرانی‌‌ای که «دیگری» منشأ آن است. روزگار هرج‌ومرج. در چنین روزگاری عشق صرفاً کلمه‌ای لطیف نیست، خود به تنهایی قطب‌نماست. ملت عشق الیف شافاک
وجود زن دیگه‌ای تو زندگی‌ت یه تحریک جنسی بزرگه؛ هیچ‌جوری نمی‌شه اینو انکارش کرد. تو اون کسی هستی که مرد در برابرت هیچ‌کاری نمی‌تونه بکنه جز این‌که به همسرش خیانت کنه، حتا اگه عاشقش باشه. این دقیقاً نشون می‌ده که تو چقدر غیرقابل‌مقاومتی، چقدر مردا در مقابلت ناتوان‌ان. دختری در قطار پائولا هاوکینز
کی می‌گه تو این راهی که درست حالا در پیش گرفتم، مدام حس پایان بهم دست نمی‌ده؟ بدون امنیت، با خودخوری؟ شاید من بخوام دوباره شروع کنم و دوباره و بالاخره بازم به انتها برسم، با این اقرار قدیمی که هیچ جایی برا رفتن نیست. شاید. شاید نه. شاید باید خطر کرد. نباید؟ دختری در قطار پائولا هاوکینز
چیزی در نازایی هست که تورو مجبور می‌کنه ازش دوری کنی. به‌خصوص وقتی که توی سی‌سالگی هستی. دوستات بچه‌دار شده‌ن، دوستای دوستات بچه دارن، همه‌جا خبر از بارداری و تولده و همه‌جا اولین جشن تولد بچه‌ها برگزار می‌شه. دختری در قطار پائولا هاوکینز
امیدوارم. بالاخره باید یکی به آرزویش برسد. وگرنه تمام آرزوها مثل زباله روی هم تلنبار می‌شوند و دیگر جایی روی زمین‌مان باقی نمی‌ماند. نمی‌توانیم از اتاق‌خواب برویم دست‌شویی بی‌این‌که پای‌مان به لاشه‌ی گندیده‌ی رویا و آرزوی یک آدم دیگر گیر نکند. ریگ روان استیو تولتز
مردانی که زنان ازشان می‌ترسند، من هم ازشان می‌ترسم! من حاضرم در برابر مردانی که به زنان ظلم می‌کنند بایستم ولی راستش آن‌ها در خانه‌ی زنان‌اند و مرا راه نمی‌دهند. به این خاطر است که جنگ جنسیتی به‌نظرم چیز مزخرف و خسته‌کننده‌ای می‌آمد! آن‌ها پیمان حاملگی می‌بندند، ما پیمان وازکتومی. آن‌ها پیمان بکارت می‌بندند، ما فیلم مستهجن سفارش می‌دهیم. ریگ روان استیو تولتز
خدایا، به‌جز آزار نژادی، گرسنگی و انگ بی‌بندوباری عذابی عذابی نیست که با آن ناآشنا باشم. چرا فلج شدن و تجاوز باید تربیت احساسات من باشد؟ می‌دانم که اغلب فراموش می‌کنیم «حقوق بشر» یک چیز کاملاً من‌در‌آوردی است، ولی وقتی مال خودت را زیر پا می‌گذارند آدم دردش می‌گیرد. تبریک بابت متوازن کردن کشتارها در میادین جنگ ولی آیا کلمه‌ی رمز «دیگر بس است» یادت رفته؟ ریگ روان استیو تولتز
من هیچ‌وقت مفهوم مردانگی را نفهمیدم. باشد، رقابت و جنگ چشم‌و‌همچشمی مردان برای به دست آوردن زنان از منظر تکاملی برایم قابل‌درک است. ولی این رفتار مردان که در میخانه‌ها و دعواهای خیابانی و باشگاه‌ها بی‌این‌که پای زنی در میان باشد می‌زنند دخل هم را می‌آورند، همیشه برایم مشکوک و عجیب بوده‌. ریگ روان استیو تولتز
تازه داشتم اهمیت آمار را درک می‌کردم. حتا اگر احتمال ابتلا به یک بیماری نادر به‌قدری کم باشد که بتوان نادیده‌اش گرفت، این احتمال صفر نیست، حتا احتمال یک‌دهم درصدی به این معناست که میلیون‌ها نفر شکنجه‌ای جهنمی را تجربه می‌کنند. ریگ روان استیو تولتز
شکنجه کردن کسی که مبتلا به یک بیماری لاعلاج است یا برای همیشه فلج شده کار بسیار ساده‌ای است. اسم مسخره‌ترین و مفتضح‌ترین درمان ممکن را بیاورید، فرو کردن چوب بامبو زیر ناخن مثلاً و قسم بخورید که یکی از دوستان‌تان با این روش درمان شده. بیمار معلول یا روبه‌مرگ ته قلبش ناراحت است از این‌که همه‌ی کارهای لازم را برای بازگشت به آغوش سلامتی انجام نداده، فوری دستش را دراز می‌کند سمت بامبو. ریگ روان استیو تولتز
می‌گوید به من قولی بده، از خودت بگریز، از نو شروع کن، دوباره برای زندگی‌ات طرح بریز، از نور خورشید لذت ببر یا با تمام وجودت تلاش کن لذت ببری، با اقیانوس رفاقت کن، هر رزوت را جوری بگذران انگار آخرین روز زندگی‌ات است.
می‌گویم این حرف‌ها را هیچ‌وقت درک نکردم. اگر بدانم فلان روز آخرین روز زندگی‌ام است هروئین می‌زنم و از هیچ زنی نمی‌گذرم.
ریگ روان استیو تولتز
اگر باور دارید که آدم می‌تواند با نیروی اراده دوباره راه برود و هرکس که روی پا نمی‌ایستد بی‌عرضه است و پروردگارتان تا این حد بدون تبعیض معجزه می‌کند، رک‌و‌راست به‌تان می‌گویم یک عوضی بیش‌تر نیستید. این‌که بقیه‌ی آدم‌ها هم درد می‌کشند بی‌رحمانه‌ترین تسلایی است که می‌شود به کسی داد. ریگ روان استیو تولتز
من همیشه سراغ دخترایی رفتم که موی کوتاه و هوش بالا داشته‌ن. صبر کن. این قبلاً درست بود. الان وقتی یه زن می‌بینم با خودم می‌گم اگه هزار دلار برای داده بودم و می‌اومد در خونه‌م احساس یه مشتری راضی رو داشتم یا فکر می‌کردم سرم کلاه رفته؟ ریگ روان استیو تولتز
در زندگی همیشه سعی‌مان این است چیزی را انتخاب کنیم که در مقام مقایسه کم‌تر از باقی چیزها بد باشد، پس الان که این‌جا هستی به این معناست که یک چیز فوق‌العاده وحشتناک‌تر جایی منتظرت است که با تمام وجود سعی می‌کنی ازش اجتناب کنی. ریگ روان استیو تولتز
متوجهی که با این وضعیت فقط یک قدم تا کارتن‌خواب شدن فاصله داری؟ ۳ عنصر طلایی‌ش رو داری: مشکل روانی، بدهی وحشتناک مالی و شبکه‌ی حمایتی صفر. الکل رو هم به این ترکیب اضافه کن تا تو یه چشم‌به‌هم‌زدن نیست‌و‌نابود بشی. خب، راستش می‌خوام بگم که هنوز من رو داری. یادته ارسطو چی گفته؟ بدون دوست هیچ‌کس زنده نمی‌ماند، حتی اگر همه‌ی چیزهای دیگر را دوست داشته باشد. ریگ روان استیو تولتز
تو یه سکون تهدیدآمیز رزومه‌ی من رو خوند. داشتم یه چیزی می‌گفتم تو این مایه‌ها که خیلی سریع همه‌چیز رو یاد می‌گیرم یا اهل کار جمعی هستم، یکی از همون جمله‌هایی که باعث می‌شه حس کنی به یه نفر اجازه دادی به خاطر یه تک دلاری بشاشه روت. ریگ روان استیو تولتز
هربار که می‌شنوم یه نفر چهل سال تک‌همسر باقی مانده آدمی می‌افتم که یه تخم‌مرغ گذاشته رو سرش و هزار کیلومتر راه رفته و اسمش تو کتاب رکوردهای گینس ثبت شده. با خودم می‌گم بارک‌الله به استقامتت، ولی واسه چی همچین غلطی کردی؟ ریگ روان استیو تولتز
پول نمی‌تواند سعادت بخرد ولی وکلا را چرا. پول می‌تواند کاری کند که بارها و بارها در دادگاه آقام دعوی کنی و به شاهدها رشوه بدهی. می‌توانی به کمکش داروهای گران‌قیمتی بخری که تحت بیمه نیستند و به کشورهایی بروی که درمان‌های تجربی با استفاده از یاخته‌های بنیادی‌شان از هیچی بهتر است. اگر یکی بخواهد از اعمال قدرت طفره رود، فقط چند سانتی‌متر بالاتر از قانون بایستد، بوروکراسی را دور بزند، بازرس‌ها را بخرد که جرمش را نادیده بگیرند، بخواهد هزینه‌های دادرسی خودش را بپردازد یا، اگر دستور داده شد، هزینه‌های طرف مقابل را، از پس پرداخت رشوه‌هایی بربیاید که دادن‌شان برای بقا در زندان لازم است، هیچ‌چیزی جز پول چاره‌ی کار نیست. ریگ روان استیو تولتز
وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگه همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند «هی. همه دارن از روی پل می‌پرن پایین، تو چرا نمی‌پری؟» جزء از کل استیو تولتز
من اعتقاد دارم نابرابری محصول سرمایه‌داری نیست بلکه محصول این واقعیت است که در جمعیتی متشکل از دو مرد و یک زن، مردی قدبلندتر است و دندان‌های مرتب دارد زن را به دست می‌آورد. بنابراین اعتقاد دارم اقتصاد ریشه‌ی نابرابری‌ها نیست، دندان‌های مرتب است. جزء از کل استیو تولتز
به نظر من سیاستمداران یک مشت زخم پر از چرک هستند. وقتی به سیاستمداران کشورمان استرالیا نگاه می‌کنم باورم نمی‌شود این موجودات غیر قابل تحمل واقعا انتخاب شده اند. پس چه می‌توانیم درباره ی دموکراسی بگوییم جز این که نظامی است که نمی‌تواند کاری کند مردم مسئولیت دروغ هایشان را بپذیرند؟ حامیان این نظام ناکارآمد می‌گویند، خب، موقع رأی گیری حسابشان را برسید! ولی چه طور می‌توانیم چنین کاری کنیم وقتی تنها رقیب انتخاباتی یک احمق بی شرف، یک غیر قابل انتخاب دیگر است و مجبوریم دندان قروچه کنان باز هم به یک مشت دروغگوی دیگر رأی بدهیم؟ بدترین چیز آتئیست بودن این است که براساس اعتقادات نداشته ام می‌دانم تمام این بی پدرها هیچ عقوبتی در دنیای دیگر نخواهند دید. تمام شان قسر در خواهند رفت. این خیلی ناراحت کننده است؛ هر چه را بکاری درو نمی‌کنی، هر چه بکار همان جا که کاشته ای، باقی می‌ماند. جزء از کل استیو تولتز
همیشه از روزنامه‌ها بیزار بوده‌ام، بیشتر به خاطر جغرافیای توهین‌آمیزش. مثلا در صفحه‌ی ۱۸ چشمت می‌افتد به خبر وقوع زلزله ای وحشتناک در جایی مثلا پرو با توهینی که میان سطور پنهان است؛ ۲۰ هزار انسان زیر آوار دفن شدند، بعد دوباره دفن می‌شوند، این بار زیر ۱۷ صفحه اخبار چرت و پرتی محلی. جزء از کل استیو تولتز
وقت آزاد زیاد دارم. وقت آزاد باعث می‌شود آدم‌ها فکر کنند تفکر باعث می‌شود مردم به شکل بیمارگونه ای متوجه خود شوند و درصورتیکه بی‌نقص و بی‌چون‌وچرا نباشی، این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی می‌شود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است ، بعد از خستگی چشم ناشی از تماشای سایت‌های مستهجن اینترنتی. جزء از کل استیو تولتز
بیچاره ما فرزندان یاغی‌ها. درست مثل شما حق داریم تا علیه راه و روش پدرمان طغیان کنیم، قلب ما هم پر است از انفجار یاغی‌گری‌ها و انقلاب‌ها. ولی چطور می‌شود علیه طغیان قیام کرد؟ این کار به معنای بازگشت به همرنگی با اجتماع نیست؟ جالب نیست. اگر چنین کاری کنم یک روز پسر خودم علیه من طغیان می‌کند و تبدیل به پدرم می‌شود. جزء از کل استیو تولتز
مردم همیشه شکایت می‌کنن که چرا کفش ندارن تا اینکه یه روز آدمی رو می‌بینن که پا نداره و بعد غر می‌زنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال‌آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوف به جزئیات و نه به کلیات؟ چرا به جای «کجا باید کار کنم؟» نمی‌گیم «چرا باید کار کنم؟» چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟» می‌گیم «کی باید تشکیل خانواده بدم؟» جزء از کل استیو تولتز
آدم‌های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ‌چیز جالب و خوبی در عشق یک‌طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌دهد ممکن است در کتاب‌ها هیجان‌انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته‌کننده است. جزء از کل استیو تولتز
آخر و عاقبت تو چیه داداش؟ ماموریتت تو زندگی چیه؟ تو به اون شهر تعلق نداری. نمی‌تونی تا ابد اونجا ول بچرخی، نمی‌تونی از مامان و بابا حمایت کنی، نمی‌تونی از مرگ فرار کنی. باید از همه چیز دل بکنی. باید بزنی بیرون و زندگی کنی. زندگی من کم و بیش مشخصه. ولی تو یه گوشه نشسته‌ی و هیچ کاری نمی‌کنی. جزء از کل استیو تولتز
دست کم یک نژادپرست، مثلا کسی که از سیاهان متنفر است، ته دلش آرزو نمی‌کندسیاه باشد. تعصبش، هر چقدر هم زشت و احمقانه، دقیق است و صادقانه. نفرت از پولدارها از جانب کسانی که له له می‌زنند با آدم‌های منفورشان جا عوض کنند، حکایت گوشت و گربه است. جزء از کل استیو تولتز
خائنانه آرین خیانت‌ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه ی نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ بگویی که احتمالا اندازه‌ی کسی که دارد غرق می‌شود نیست. این‌جوری است که نزول می‌کنیم و همینطور که به قعر می‌رویم، تقصیر همه مشکلات دنیا را می‌اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکت‌های چندملیتی و سفیدپوست احمق و آمریکا ، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد. نفع شخصی، ریشه‌ی سقوط ما همین و در اتاق هیئت مدیرعامل و اتاق جنگ هم شروع نمی‌شود. در خانه آغاز می‌شود. جزء از کل استیو تولتز
خیلی کم پیش می‌آید که کسی به آدم پیشنهاد عملی و به درد بخور بدهد. معمولاً می‌گویند «نگران نباش» یا «همه چیز درست میشه» که نه تنها غیرکاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجرآور هستند، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله‌ی خودش را به خودش تحویل بدهی. جزء از کل استیو تولتز
شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه می‌کنی، می‌توانی هر چقدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیرقابل ارتباط است، تنها می‌میری، تجربه مختص خودت است، شاید چندتا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذیر است. جزء از کل استیو تولتز
حالا که تنها همدستم را هم از دست داده بودم فقط دلم میخواست پنهان شوم، ولی کثافت ماجرا این بود که در شهرهای کوچک چیزی به اسم گمنامی وجود ندارد. بدنامی چرا، گمنامی، نه.
واقعا خیلی مزخرف است که نمیتوانی در خیابان راه بروی بی اینکه کسی به تو سلا کند یا لبخند بزند. بهترین کاری که میشود کرد این است:
جاهایی را که همه بدشان می‌آید پیدا کنی و بروی آنجا.
جزء از کل استیو تولتز